تبليغاتX
........همراه یک سایه
زندگی اهنگ تکرار نیست

+ نوشته شده در  بیست و ششم مهر 1384ساعت 7 قبل از ظهر  توسط دادشی  | 

دوش دیدم که ملایک در میخانه زدند
دوش دیدم که ملایک در میخانه زدند
گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند

ساکنان حرم ستر و عفاف ملکوت
با من راه نشین باده مستانه زدند

آسمان بار امانت نتوانست کشید
قرعه کار به نام من دیوانه زدند

جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه
چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند

شکر ایزد که میان من و او صلح افتاد
صوفیان رقص کنان ساغر شکرانه زدند

آتش آن نیست که از شعله او خندد شمع
آتش آنست که در خرمن پروانه زدند

کس چو حافظ نگشاد از رخ اندیشه نقاب
تا سر زلف سخن را به قلم شانه زدند

+ نوشته شده در  هجدهم مهر 1384ساعت 9 قبل از ظهر  توسط دادشی  | 

 

فرصتی دیگر

Another chance

گاهی اوقات آرزو می کنیم ایکاش فرصت دیگری داشتیم،

تا دوباره از نو آغاز کنیم.

فرصتی دیگر تا اشتباهاتمان را جبران کنیم

و شکستهایمان را به پیروزی تبدیل کنیم.

برای یک شروع دیگر، به زمان خاصی نیاز نیست.

تنها کافیست که واقعاً بخواهی

و از صمیم قلب تلاش کنی،

برای کمی بهتر زندگی کردن،

برای همیشه بخشنده بودن،

برای افزودن کمی نور آفتاب

به دنیایی که در آن زندگی می کنیم،

هرگز از امید دست برندار

فکر نکن که رشته کارها در دست تو نیست.

همیشه فردایی هست،

و حتماً فرصتی دیگر،

برای شروعی دیگر

+ نوشته شده در  نهم مهر 1384ساعت 11 قبل از ظهر  توسط دادشی  | 

 نيمه روز گرم خدا
فريادهاي دخترکي از درد
آن ساختمان نيمه ساز
زخم کلنگ بر تن نازک ديوار
همان ماشين آبي که هميشه کنار خيابان ايستاده و مي خندد
شايد گاهي نسيمي بردل من
فکر مي کنم آن قدر که فکر ها از من مي گريزند
و سوسکي که در آرزوي بلوغ هر روزوهرروزرد مي شود
تنها نيستم
در اين انفرادي من هستم و ديوارها که به لباس صورتي رنگي که پوشيده اند فخرمي فروشند
وآن قالي که هزار سال است به يک فصل جا مانده
دلم نفس از تن مي خواهد
فکر مي کنم .درد دلم را به فندکي مي فروشم که شايد از جيب تو بر جاي مانده و با هر پکي که به سيگار ميزنم تنهايي ام را دود مي کنم
حالا همه تنهايي من در هوا مي رقصدو تمام ميشود.تهي ميشوم از تنهايي
پس تو را به اين انفرادي مي آورم.بنشين روبه رويم
چه عظمتي دارد نگاهت.حول شدم.شايد مهماني به عزيزي تو نيايد ديگر
توي آن ليوان که دسته اش باانگشتانم آشناست يرايت چاي ميريزم
بخور.آه چگونه آرام بگيرم؟_تو آمده اي اينجا_بگو ببينم چيزي نمي خواهي؟چه کنم براي تو؟
دستانم پر از هيچ است.فهميدم_صبر کن
يک بشقاب از آنهايي که وقتي مهمان مهم داريم مادر مي آورد برمي دارم
مواظب باشم نيفتد بشکند
دلم را در آن مي گذارم
بيا اين تنها چيزيست که من دارم .براي تو
لحن سرد نگاهت مرا به ترديد مي اندازد
بزرگ شدم
اين قدر که وقتي بلند شدم سرم به سقف خورد.
تو را جستم.تمام هستي من کجايي؟شايد تو هم مثل تنهايي من در هوا مي رقصي
شايد هرگز نيامدي.شايد هرگز نيايي.اما...اما...
پس دلم کجاست؟سينه ام را جستجو مي کنم خالي از دل است
اگر تو نيامدي اگر تو نبودي پس دلم کجاست؟
+ نوشته شده در  سوم مهر 1384ساعت 1 بعد از ظهر  توسط دادشی  |