تبليغاتX
........همراه یک سایه
زندگی اهنگ تکرار نیست
 چه لغت بيمناك و شورانگيزي است!

از شنيدن آن احساسات جانگدازي به انسان دست مي دهد: خنده را از لب ها ميزدايد شادماني را از دل مي برد تيرگي و افسردگي آورده هزار گونه انديشه هاي پريشان از جلو چشم مي گذارند .

زندگاني از مرگ جدايي نا پذير است. تا زندگاني نباشد مرگ نخواهد بود و همچنين تا مرگ نباشد زندگاني وجود نخواهد داشت. از بزگترين ستاره ي آسمان تا كوچكترين ذره ي روي زمين دير يا زود مي ميرند : سنگ ها ، گياه ها ، جانوران هر كدام پي در پي به دنيا آمده و به سراي نيستي رهسپار شده در گوشه فراموشي مشتي گرد و غبار مي گردند ، زمين لااباليانه گردش مي كند؛ طبيعت روي بازمانده آنها دوباره زندگي را از سر مي گيرد : خورشيد پرتو افشاني مي نمايد ، نسيم مي وزد، گل ها هوا را خوشبو مي گردانند ، پرندگان نغمه سرايي مي كنند ، همه جنبندگان به جوش و خروش مي آيند. آسمان لبخند مي زند ، زمين مي پروراند ، مرگ با داس كهنه خود خرمن زندگاني را درو مي كند ...

مرگ همه هستي ها را به يك چشم نگريسته و سرنوشت آنها را يكسان مي كند : نه توانگر مي شناسد نه گدا ، نه پستي نه بلندي و در مغاك تيره آدميزاد ، گياه و جانور را در پهلوي يكديگر مي خواباند ، تنها در گورستان است كه خونخواران و دژخيمان از بيدادگري خود دست مي كشند ، بي گناه شكنجه نمي شود ، نه ستمگر است نه ستمديده ، بزرگ و كوچك در خواب شيريني غنوده اند. چه خواب آرام و گوارايي است كه روي بامداد را نمي بينند ، داد و فرياد و آشوب و غوغاي زندگاني را نمي شنوند. بهترين پناهي است براي دردها ، غم ها ، رنج ها و بيدادگري هاي زندگاني. آتش شرربار هوي و هوس خاموش مي شود. همه اين جنگ و جدال ها ، كشتارها ، درندگي ها ، كشمكش ها و خودستايي هاي آدميزاد در سينه خاك تاريك و سرد تگناي گور فروكش كرده آرام مي گيرد .

اگر مرگ نبود همه آرزويش را مي كردند ، فريادهاي نا اميدي به آسمان بلند مي شد ، به طبيعت نفرين مي فرستادند. اگر زندگاني سپري نمي شد چقدر تلخ و ترسناك بود. هنگامي كه آزمايش سخت و دشوار زندگاني چراغ هاي فريبنده جواني را خاموش كرده ، سرچشمه مهرباني خشك شده ، سردي ، تاريكي و زشتي گريبانگير مي گردد اوست كه چاره مي بخشد ، اوست كه اندام خميده ، سيماي پرچين تن رنجور را در خوابگاه آسايش مي نهد .

اي مرگ !

تو از غم و اندوه زندگاني كاسته بار سنگين آن را از دوش برمي داري ، سيه روز تيره بخت سرگردان را سرو سامان مي دهي تو نوشداروي ماتم زدگي و نا اميدي مي باشي ديده سرشگبار را خشك مي گرداني تو مانند مادر مهرباني هستي كه بچه خود را پس از يك روز طولاني در آغوش كشيده نوازش مي كني و مي خواباند، تو زندگاني تلخ ، زندگاني درنده نيستي كه آدميان را به سوي گمراهي كشانيده و در گرداب سهمناك پرتاب مي كني ، تو هستي كه به دون پروري ، فرومايگي ، خود پسندي ، چشم تنگي و آز آدميان خنديده پرده به روي كارهاي ناشايسته او مي گستراني. كيست كه شراب شرنگ آگين تو را نچشد؟ انسان چهره تو را ترسناك كرده و از تو گريزان است فرشته تابناك را اهريمن خشمناك پنداشته !! چرا از تو بيم و هراس دارد؟ چرا به تو نارو و بهتان مي زند؟ تو پرتو درخشاني اما تاريكيت مي پندارند تو سروش فرخنده شادماني هستي اما در آستانه تو شيون مي كشند تو فرستاده سوگواري نيستي تو درمان دل هاي پژمرده مي باشي ، تو دريچه اميد به روي نااميدان باز مي كني ، تو كاروان خسته و درمانده زندگاني مهمان نوازي كرده آنها را از رنج راه و خستگي مي رهاني ، تو سزاوار ستايش هستي ، تو زندگاني جاويدان داري ...

+ نوشته شده در  پانزدهم آبان 1384ساعت 11 بعد از ظهر  توسط دادشی  | 

 

شب شد

 

خورشيد رفت

 

آفتابگردان عاشق به دنبال آفتاب آسمان را جست و جو می کرد

 

ناگهان ستاره ای چشمک زد !

 

آفتابگردان سرش را به زير افکند

 

گلها خيانت نمي کنن

 

 

*****

و خدا به موسی (ع) گفت :

 

هرگاه بنده ای مرا می خواند آن چنان به سخن او گوش می سپارم که گويی بنده اي جز او ندارم ...

 

اما شگفتا!! که بنده ام همه را چنان می خواند که گويی همه خدای اويند جز من !!!

 

اويند ... جز من !!!

 

شاد باشيد

+ نوشته شده در  دوم آبان 1384ساعت 11 قبل از ظهر  توسط دادشی  |