تبليغاتX
........همراه یک سایه
زندگی اهنگ تکرار نیست
سلام دوستان خوبم این اخرین پست من در سال ۸۴ است  و من برایتون سفره ای از:"

۱-سلامتی

۲-صداقت

۳-صمیمیت

۴-سربلندی

۵-صفا

۶-صبر

۷-سخاوت

از خدا اروزمندم

 

و سال نو رو به شما و همه دوستان تبریک میگم  برایتون سال خوبی از خداوند منان طلب میکنم

 

سال ۸۴  سال عطف زندگی من بود وامیدوارم برای شما هم همینطور بوده باشه

در سال۸۴ من تونستم  هدف خودم رو پیدا کنم  اینبزرگترین موفقیت من میتونه باشه 

امیدوارم سال۸۵ سال پر برکت برای همه دوستان من و خودم باشه

 

 


 عاشقی یک شب است و پشیمانی هزار شب هزار شب پشیمانم که چرا یک شب عاشق نبودم سلام امیدوارم که خوب باشین سال خوبی رو براتون آرزومندم در پناه خداوند محبت

قربانتون رضا

 

 

 

 

+ نوشته شده در  بیست و نهم اسفند 1384ساعت 8 قبل از ظهر  توسط دادشی  | 


پلکهای مرطوب مرا باور کن ،

این باران نیست که میبارد ،

صدای خسته ی من است که از چشمانم بیرون میریزند

 
اگر کسی می گوید که برای تو می میرد دروغ میگوید!!!

حقیقت را کسی میگوید که برای تو زندگی می کند

 


 دوستای خوب مثل ستاره ها هستند

حتی وقتی نمیبینیشون بازم خیالت راحته که سر جاشون هستن

 
اگر دبير رياضي بودم ثابت ميكردم كه چگونه شعاع نگاهت از مركز قلبم

 مي گذرد اگر دبير شيمي بودم نام تو را در قلبم پخش مي كردم تا محلول

 با محبت شود اگر دبير ديني بودم مي دانستم كه بعد از خدا تو را مي

پرستم اگر دبير جغرافي بودم مي دانستم كه خوش آب و هوا ترين منطقه

 آغوش گرم تو است و اگر دبير زبان بودم با زبان بي زباني مي گفتم عاشقتم

 
اين كه به تو نمي رسم حرف تازه اي نيست مسير آمدن و رفتن تو را

آنقدر آمدم و دست خالي برگشتم كه كفشهايم از التماس نگاهم شرمنده

 
اين كه ديگر نمي آيي و من بيهوده اين لحظه هاي خسته ملول را انتظار

 

 ميكشم تا شايد فردايي بيايد كه تو دوباره برگردي چيز كمي نيست و تو

 هيچ گاه برنميگردي تا ببيني اين كه هيچ كس نميداند من در انتهاي

 

سكوت حنجره ام آوازهاي قديمي تو را به سوگ نشسته ام ولحجه دروغين

 

 نفرتم روي لحظه هاي خوش گذشته ام چنبر زده درد كمي نيست

 

 

 

+ نوشته شده در  بیست و هفتم اسفند 1384ساعت 8 قبل از ظهر  توسط دادشی  | 

بال هايت را کجا گذاشتي؟
پرنده بر شانه هاي انسان نشست . انسان با تعجب رو به پرنده كرد و گفت : اما من درخت نيستم. تو نمي تواني روي شانه ي من آشيانه بسازي. پرنده گفت : من فرق درخت ها و آد م ها را خوب مي دانم. اما گاهي پرند ه ها و انسا نها را اشتباه مي گيرم. انسان خنديد و به نظرش اين بزر گترين اشتباه ممكن بود. پرنده گفت: راستي، چرا پر زدن را كنار گذاشتي؟ انسان منظور پرنده را نفهميد، اما باز هم خنديد. پرنده گفت : نمي داني توي آسمان چقدر جاي تو خالي است . انسان ديگر نخنديد. انگار ته ته خاطراتش چيزي را به ياد آورد . چيزي كه نمي دانست چيست. شايد يك آبي دور، يك اوج دوست داشتني. پرنده گفت : غير از تو پرنده هاي ديگري را هم مي شناسم كه پر زدن از يادشان رفته است . درست است كه پرواز براي يك پرنده ضرورت است ، اما اگر تمرين نكند فراموشش مي شود. پرنده اين را گفت و پر زد . انسان رد پرنده را دنبال كرد تا اين كه چشمش به يك آبي بزرگ افتاد و به ياد آورد روزي نام اين آبي بزرگ بالاي سرش آسمان بود و چيزي شبيه دلتنگي توي دلش موج زد . آنگاه خدا بر شانه هاي كوچك انسان دست گذاشت و گفت : يادت مي آيد تو را با دو بال و دو پا آفريده بودم ؟ زمين و آسمان هر دو براي تو بود . اما تو آسمان را نديدي. راستي عزيزم، بال هايت را كجا گذاشتي؟ انسان دست بر شانه هايش گذا شت و جاي خالي چيزي را احساس كرد آنگاه سر در آغوش خدا گذاشت و گريست!!!!!
+ نوشته شده در  بیست و یکم اسفند 1384ساعت 7 قبل از ظهر  توسط دادشی  | 

يک داستان کوتاه
كوله ‌پشتي‌اش‌ را برداشت‌ و راه‌ افتاد. رفت‌ كه‌ دنبال‌ خدا بگردد؛ و گفت: تا كوله‌ام‌ از خدا پر نشود برنخواهم‌ گشت.نهالي‌ رنجور و كوچك‌ كنار راه‌ ايستاده‌ بود.مسافر با خنده‌اي‌ رو به‌ درخت‌ گفت: چه‌ تلخ‌ است‌ كنار جاده‌ بودن‌ و نرفتن؛ و درخت‌ زير لب‌ گفت: ولي‌ تلخ‌ تر آن‌ است‌ كه‌ بروي‌ و بي‌ رهاورد برگردي. كاش‌ مي‌دانستي‌ آن‌چه‌ در جست‌وجوي‌ آني، همين‌جاست. مسافر رفت‌ و گفت: يك‌ درخت‌ از راه‌ چه‌ مي‌داند، پاهايش‌ در گِل‌ است، او هيچ‌گاه‌ لذت‌ جست‌وجو را نخواهد يافت. و نشنيد كه‌ درخت‌ گفت: اما من‌ جست‌وجو را از خود آغاز كرده‌ام‌ و سفرم‌ را كسي‌ نخواهد ديد؛ جز آن‌ كه‌ بايد. مسافر رفت‌ و كوله‌اش‌ سنگين‌ بود. هزار سال‌ گذشت، هزار سالِ‌ پر خم‌ و پيچ، هزار سالِ‌ بالا و پست. مسافر بازگشت. رنجور و نااميد. خدا را نيافته‌ بود، اما غرورش‌ را گم‌ كرده‌ بود. به‌ ابتداي‌ جاده‌ رسيد. جاده‌اي‌ كه‌ روزي‌ از آن‌ آغاز كرده‌ بود. درختي‌ هزار ساله، بالا بلند و سبز كنار جاده‌ بود. زير سايه‌اش‌ نشست‌ تا لختي‌ بياسايد. مسافر درخت‌ را به‌ ياد نياورد. اما درخت‌ او را مي‌شناخت. درخت‌ گفت: سلام‌ مسافر، در كوله‌ات‌ چه‌ داري، مرا هم‌ ميهمان‌ كن. مسافر گفت: بالا بلند تنومندم، شرمنده‌ام، كوله‌ام‌ خالي‌ است‌ و هيچ‌ چيز ندارم. درخت‌ گفت: چه‌ خوب، وقتي‌ هيچ‌ چيز نداري، همه‌ چيز داري. اما آن‌ روز كه‌ مي‌رفتي، در كوله‌ات‌ همه‌ چيز داشتي، غرور كمترينش‌ بود، جاده‌ آن‌ را از تو گرفت. حالا در كوله‌ات‌ جا براي‌ خدا هست. و قدري‌ از حقيقت‌ را در كوله‌ مسافر ريخت. دست‌هاي‌ مسافر از اشراق‌ پر شد و چشم‌هايش‌ از حيرت‌ درخشيد و گفت: هزار سال‌ رفتم‌ و پيدا نكردم‌ و تو نرفته‌اي، اين‌ همه‌ يافتي! درخت‌ گفت: زيرا تو در جاده‌ رفتي‌ و من‌ در خودم. و پيمودن‌ خود، دشوارتر از پيمودن‌ جاده‌هاست.
+ نوشته شده در  بیست و یکم اسفند 1384ساعت 7 قبل از ظهر  توسط دادشی  | 

 

در انتظار باران

 

 بازهم منتظر آمدن بارانم

 باز در پشت حصار چوبی پنجره ام 

 Go to fullsize image

دست بُرده زیر چانه  منتظر میمانم

ای خدا چند صباحیست دلم میخواهد

روی تک صندلی کوچک خود در ایوان

بنشینم وببینم که چطور   گل سرخ ِزینت گلدانم

تن خود در باران میشوید

ونسیم باران   میشودَلاّکش

مینوازد به چه نازبدن کوفته اش

 

 

بنشینم وببینم که چرا گنجشککِ شاد

توی لانه   پشت بام

باز شد خانه نشین    شده تنهاو غمین

ولی انگار چنین تنها نیست!!

آری،یک چلچلۀ زیباروست

که پناه آورده   زیر باران  به درِ خانۀ دوست

چه گپیّ وگفتگویی دارند

گوش کن!! از باران میخوانند

ا  

  Go to fullsize image

ای خدا! منتظر بارانم

دوست دارم که قدم بگذارم

زیرآن شکوفه های مهرت

زیر تکدانه های لطفت

و نگینهای لباس ابرت

دوست دارم زیر آن راه روم

توی آن کوچۀ بی نام ونشان، کوچۀ تنهایی، کوچۀدلتنگی

وبخوانم بهر او:

آه باران!! باران!!

شیشۀ قلب مرا

    Go to fullsize image

بَه! چه زیبا شُستی

دل زَنگار مرا

تو چه زیبا رُفتی

وگل امیدم

پروراندی  و سپاس

دوست دارم شنوم

آن طنین دلنوازش که خورَد:

تق وَتق  برسرِ بام

 Go to
 fullsize image

شُروشر  در برکه

ریز  ریز  روی سرم

های های  از چشمم

وای وای  روی لبم

وبه قلبم که رسید

میسراید سمفونیّ عشق را

میزند رعد که روشن بکند روح مرا

آخر کوچه رسیدم  دیدم

همه جا ساکت شد

آب جوی راکد شد

چلچله بارِ سفر میبندد

تک گلم  باز به من میخندد

وشگفتا که کمانی ازعشق

روی ُپل نقش گرفت

رنگ رنگ وزیبا

که به هر رنگِ کمان تعبیریست از خدای یکتا

 

این تن خاکی من

به چه رویی نکند شکر تورا

 Go to fullsize image

بارها پیش خودم میگویم

چه زمین وآسمانی !!

چه گل وچه بوستانی !!

چه نسیم دلنوازی !!

چه هوای پاکبازیّ و

عجب بارانی !!!!

+ نوشته شده در  بیستم اسفند 1384ساعت 12 بعد از ظهر  توسط دادشی  | 

کاش می شد خالی از تشویش شد
برگ سبز تحفه درویش شد
 
کاش تا دل می گرفت و می شکست
عشق می امد کنارش می نشست
 
کاش من هم یک قناری می شدم
در تب آواز جاری می شدم
 
بال در بال کبوتر می زدم
آن طرفتر ها کمی سر می زدم
 
با قناری ها غزل خوان می شدم
پشت هر اواز پنهان می شدم
 
آی مردم ! من غریبستانی ام
امتداد لحظه ی بارانی ام
 
شهر من آن سوتر از پروانه هاست
در حریم آبی افسانه هاست
 
شهر من بوی تغزل می دهد
هر که می آید به او گل می دهد
 
دشت های سبز و وسعتهای ناب
نسترن، نرگس، شقایق ، آفتاب

 
 
                     
آرزومند آرزوهای زیبای شما
 
التماس دعا
+ نوشته شده در  نوزدهم اسفند 1384ساعت 11 قبل از ظهر  توسط دادشی  | 

وقتي پيشنهادي مطرح مي شود بايد آن را مورد مطالعه قرار داد. هيچ وقت پيشنهادي را نمي توان چشم بسته پذيرفت يا رد كرد. خردمندي و عقلانيت حكم مي كند كه پس از شناخت درست در باره چيزي قضاوت شود.
+ نوشته شده در  شانزدهم اسفند 1384ساعت 9 قبل از ظهر  توسط دادشی  | 

 

در کنـــج دلـــم عشق کسی خــانه نــدارد

کس جای در این کلبه ویـــرانه نــــــدارد

دل را بکف هر که نهم بــــــــاز پـس آرد

کس تـــاب نگهــداری دیوانــــه نـــــدارد

دربزم جهان جزدل حسرت کش ما نیست

آن شمع کــــه میسوزد و پــــروانه ندارد

گفتم مه من از چــه تـــــو در دام نیفتـتی

گفتــــا چه کنـــم دام شمـــا دانـــه نـدارد

در انجمن عقـــل فروشان ننهــــم پـــــای

دیـــوانه سر صحبت پــــــروانه نـــدارد

تا چنـــد کنی قصه ز اسکنــــــدر و دارا

دو روزه عمـــر این همــه افسانـه ندارد

+ نوشته شده در  پانزدهم اسفند 1384ساعت 8 قبل از ظهر  توسط دادشی  | 

ماندم همه شب در انتظار دیدار

در کوچه ی دلواپسی و در شب تار

ای عشق اگرچه تو به دادم نرسی

اما که منم ز جام شعرم سرشار

بر من همه شب خاطره ها را مگمار

دل را همه شب در آتش تب مگداز

تکرار خیال تو مرا خواهد گشت

ای خاطره از دامن من دست بدار

+ نوشته شده در  سیزدهم اسفند 1384ساعت 3 قبل از ظهر  توسط دادشی  | 

بی تو با دستان اندوه

بر شانه ی دیوار

تمام دل را باید گریست

آتش هجر تو می سوخت جگر تا سحرم                        

     دیشب ای دوست ! نبودی که چه آمد به سرم

سخن از اشک چه گویی ؟ که به دامانم ریخت      

               جای اشک بصر از روزان مژگان جگرم

توبه کردم که دگر دل نسپارم به کسی                      

         اگر از دست تو این مرتبه جان در ببرم

قدمی بر سر من نه که برفتم از دست                    

           تو به دادم برس ای دوست ! که جان می سپرم

+ نوشته شده در  سیزدهم اسفند 1384ساعت 2 قبل از ظهر  توسط دادشی  | 

 

خوشبختی کجاست؟

خوشبختی قطره شبنمی است که هر روز صبح بر برگ گل سرخ می نشیند و گاهی آن

را نمیبینیم و بی تفاوت از کنارش می گذریم.

ویا شاید جوانه کوچکی است که مدتهاست در خاک باغچه مان روییده است و ما بی

توجه به آن هرگز رستن آن را احساس نکرده ایم.

خوشبختی همان کبوتری است که از ابتدای پاییز به تمنای گرمای دستهایمان در پشت

پنجره اتاقمان لانه گزیده و هرروز صبح با صدایش از خواب بر میخیزیم اما هرگز آن

را ندیده ایم.

خوشبختی بهمین سادگی همینقدر نزدیک و دست یافتنی و همینقدر دور از چشم ماست.

خوشبختی نه در تسخیر فلک الافلاک است و نه در حساب های بانکی غیر قابل

شمارش بلکه در دستان ماست.دستانی که میتواند دنیایی را به مهر بسازد و شاد کند و

خود نیز شاد باشد.

و من خوشبخــــــــــتم چون تو هستی و تمام داشته های دنیا در تو معنا میشود ای

خدای مهــــــــــــــــــــربان.

 اگر بر جای من غیری گزیند دوست حاکم اوست

اگر بر جای من غیری گزیند دوست حاکم اوست

حرامـم بـاد اگـر مـن جـان به جای دوست بگزینـم

+ نوشته شده در  دهم اسفند 1384ساعت 11 قبل از ظهر  توسط دادشی  | 

همصدای خوبم ، بخون تا بخونم
عمر من تو هستی ، بمون تا بمونم

یه جا ابره آسمون ، یه جا پر ستاره
یه جا آفتابه ، یه جا می باره

بی تو اما همه جا ابری و غم گرفته است
ابر آسمون یه قطره بارون هم نداره

تو اگه باشی آسمون صافه
غصه ها پشت کوه قافه

با تو من بهارم ، بی تو شوره زارم
وقتی هستی خوبم
وقتی نیستی بی تو یه قاب شکسته رو دیوارم

اون ور دنیا شبه ، این ور دنیا روزه
یه جا خورشید پا میشه ، یه جا داره میسوزه

بی تو اما شب و روز فرقی با هم نداره
تو چشمای منتظرم سیاهی موندگاره

تو اگه باشی ، ابرا می بارن
دشتهای خالی ، پر گل می شن

با تو من بهارم ، بی تو شوره زارم
وقتی هستی خوبم
وقتی نیستی بی تو یه قاب شکسته رو دیوارم
+ نوشته شده در  نهم اسفند 1384ساعت 6 بعد از ظهر  توسط دادشی  | 

با كه گويم كه كسي عاشق ديدار من است

محو ديدار گل گلشن رخسار من است

غافل از مهر به من نسبت بيكاري داد

عشق شغل من و رندي و جنون كار من است

دل من آينه ي طلعت دلبر باشد

سبب اين است كه جانانه گرفتار من است

ملك از عالم عقل است و من از وادي عشق

قدر او قدر مسلم نه به مقدار من است

پرتو حسن رخش از همه سو جلوگر است

گر نبينم گنه از چشم گنهكار من است

در ميان من و او فاصله اي چندان نيست

دوست همسايه ديوار به ديوار من است

دو جهان مظهر ذات و صفت و فعل خداست

هر چه در گفت من آمد همه از يار من است

+ نوشته شده در  نهم اسفند 1384ساعت 8 قبل از ظهر  توسط دادشی  | 

زندگی سرشار از تغییر است که گاه این تغییر خوشایند و زیباست و گاه متاسفانه ناخوشایند، اما ممکن است بسیاری از این تغییرات ناخوشایند، با اندکی تدبیر و اندیشه و صبر، سرانجامی خوشایند را برایمان رقم زنند.
حال اگر تغییر ناخوشایندی در زندگی‌مان رخ داد، چه کاری انجام دهیم؟

1) به خود مسلط باشیم.
2) آرامش خود را حفظ کرده و عمیق فکر کنیم.
3) علت تغییر را جویا شویم.
4) آن تغییر را یادداشت کنیم.
5) پیامدهایی که برای آن حدس می‌زنیم یادداشت کنیم.
6) سعی کنیم تا برای هر یک از این پیامدها راهکاری پیدا کنیم.
7) در ابتدای امر تصمیم خاصی نگیریم و فقط پیرامون آن تغییر به بررسی بپردازیم.
8) تمام جوانب کار را درنظر بگیریم.
9) با افرادی که ممکن است چنین تغییری را تجربه کرده باشند، گفت‌وگو کنیم. 10) درباره تغییر رخ داده خوب مطالعه کنید.
11) حالا وقتش است که با مشاوری متخصص یا افرادی که با موفقیت تغییر رخ داده را در زندگی خود جای داده‌اند، مشورت کنیم و رموز موفقیت آنها را جویا شویم یا از راهنمایی‌هایشان بهره گیریم.
12) در طول راه دلسرد نشویم و به خود انرژی مثبت بدهیم.
13) از این تغییر استقبال کنیم.
14) تلاش و کوشش را از خاطر نبریم.
15) راه‌هایی که پس از مطالعه و مشورت برگزیده‌ایم برای کسب موفقیت امتحان کنیم.
16) مطمئن باشیم که موفقیت از آن ما خواهد بود.

+ نوشته شده در  پنجم اسفند 1384ساعت 5 بعد از ظهر  توسط دادشی  | 

روز نویس با چشمان باز
+ نوشته شده در  سوم اسفند 1384ساعت 0 قبل از ظهر  توسط دادشی  |