تبليغاتX
........همراه یک سایه
زندگی اهنگ تکرار نیست
سلام دوست خوب من . اين متن رو يکي از دوستان برايم فرستاده و حيفم اومد که براي شما نفرستم . شاد کام و پاينده باشيد و در پناه حق.
 
سعي كن حتماً همه متن را تا آخرين جمله بخواني. از همه مهمتر جمله آخر است كه بايد خوانده شود. يكي بود يكي نبود، يك بچه كوچيك بداخلاقي بود. پدرش به او يك كيسه پر از ميخ و يك چكش داد و گفت هر وقت عصباني شدي، يك ميخ به ديوار روبرو بكوب. روز اول پسرك مجبور شد 37 ميخ به ديوار روبرو بكوبد. در روزها و هفته ها ي بعد كه پسرك توانست خلق و خوي خود را كنترل كند و كمتر عصباني شود، تعداد ميخهايي كه به ديوار كوفته بود رفته رفته كمتر شد. پسرك متوجه شد كه آسانتر آنست كه عصباني شدن خودش را كنترل كند تا آنكه ميخها را در ديوار سخت بكوبد. بالأخره به اين ترتيب روزي رسيد كه پسرك ديگر عادت عصباني شدن را ترك كرده بود و موضوع را به پدرش يادآوري كرد. پدر به او پيشنهاد كرد كه حالا به ازاء هر روزي كه عصباني نشود، يكي از ميخهايي را كه در طول مدت گذشته به ديوار كوبيده بوده است را از ديوار بيرون بكشد. روزها گذشت تا بالأخره يك روز پسر جوان به پدرش روكرد و گفت همه ميخها را از ديوار درآورده است. پدر، دست پسرش را گرفت و به آن طرف ديواري كه ميخها بر روي آن كوبيده شده و سپس درآورده بود، برد. پدر رو به پسر كرد و گفت:« دستت درد نكند، كار خوبي انجام دادي ولي به سوراخهايي كه در ديوار به وجود آورده اي نگاه كن !! اين ديوار ديگر هيچوقت ديوار قبلي نخواهد بود. پسرم وقتي تو در حال عصبانيت چيزي را مي گوئي مانند ميخي است كه بر ديوار دل طرف مقابل مي كوبي. تو مي تواني چاقوئي را به شخصي بزني و آن را درآوري، مهم نيست تو چند مرتبه به شخص روبرو خواهي گفت معذرت مي خواهم كه آن كار را كرده ام، زخم چاقو كماكان بر بدن شخص روبرو خواهد ماند. يك زخم فيزكي به همان بدي يك زخم شفاهي است. دوست ها واقعاً جواهر هاي كميابي هستند ، آنها مي توانند تو را بخندانند و تو را تشويق به دستيابي به موفقيت نمايند. آنها گوش جان به تو مي سپارند و انتظار احترام متقابل دارند و آنها هميشه مايل هستند قلبشان را به روي ما بگشايند.» اين هفته ، هفته دوستيابي ملي است، به دوستانتان نشان دهيد چقدر براي آنها ارزش قائل هستيد. يك نسخه از اين نوشته را براي هركسي كه او را بعنوان دوست مي شناسيد بفرستيد، حتي اگر آنها را براي دوستي كه خودش اين متن را براي شما فرستاده است، بفرستيد. اگر مجدداً اين متن به خودتان بازگشت ، بمعناي آن است كه شما در يك دايره اي از دوستان خوب قرار گرفته ايد. شما دوست من هستيد و من به شما افتخار مي كنم. حالا شما اين متن را براي همه دوستان و همه افراد فاميلتان بفرستيد. لطفاً اگر من در گذشته در ديوار شما حفره اي ايجاد كرده ام مرا ببخشيد. « پشت سرمن قدم برندار، چون ممكن است راه رو خوبي نباشم، قبل ازمن نيز قدم برندار، ممكن است من پيرو خوبي نباشم ، همراه من قدم بردار و دوست خوبي براي من باش.»
سلام دوست خوب من . اين متن رو يکي از دوستان برايم فرستاده و حيفم اومد که براي شما نفرستم . شاد کام و پاينده باشيد و در پناه حق.
 
سعي كن حتماً همه متن را تا آخرين جمله بخواني. از همه مهمتر جمله آخر است كه بايد خوانده شود. يكي بود يكي نبود، يك بچه كوچيك بداخلاقي بود. پدرش به او يك كيسه پر از ميخ و يك چكش داد و گفت هر وقت عصباني شدي، يك ميخ به ديوار روبرو بكوب. روز اول پسرك مجبور شد 37 ميخ به ديوار روبرو بكوبد. در روزها و هفته ها ي بعد كه پسرك توانست خلق و خوي خود را كنترل كند و كمتر عصباني شود، تعداد ميخهايي كه به ديوار كوفته بود رفته رفته كمتر شد. پسرك متوجه شد كه آسانتر آنست كه عصباني شدن خودش را كنترل كند تا آنكه ميخها را در ديوار سخت بكوبد. بالأخره به اين ترتيب روزي رسيد كه پسرك ديگر عادت عصباني شدن را ترك كرده بود و موضوع را به پدرش يادآوري كرد. پدر به او پيشنهاد كرد كه حالا به ازاء هر روزي كه عصباني نشود، يكي از ميخهايي را كه در طول مدت گذشته به ديوار كوبيده بوده است را از ديوار بيرون بكشد. روزها گذشت تا بالأخره يك روز پسر جوان به پدرش روكرد و گفت همه ميخها را از ديوار درآورده است. پدر، دست پسرش را گرفت و به آن طرف ديواري كه ميخها بر روي آن كوبيده شده و سپس درآورده بود، برد. پدر رو به پسر كرد و گفت:« دستت درد نكند، كار خوبي انجام دادي ولي به سوراخهايي كه در ديوار به وجود آورده اي نگاه كن !! اين ديوار ديگر هيچوقت ديوار قبلي نخواهد بود. پسرم وقتي تو در حال عصبانيت چيزي را مي گوئي مانند ميخي است كه بر ديوار دل طرف مقابل مي كوبي. تو مي تواني چاقوئي را به شخصي بزني و آن را درآوري، مهم نيست تو چند مرتبه به شخص روبرو خواهي گفت معذرت مي خواهم كه آن كار را كرده ام، زخم چاقو كماكان بر بدن شخص روبرو خواهد ماند. يك زخم فيزكي به همان بدي يك زخم شفاهي است. دوست ها واقعاً جواهر هاي كميابي هستند ، آنها مي توانند تو را بخندانند و تو را تشويق به دستيابي به موفقيت نمايند. آنها گوش جان به تو مي سپارند و انتظار احترام متقابل دارند و آنها هميشه مايل هستند قلبشان را به روي ما بگشايند.» اين هفته ، هفته دوستيابي ملي است، به دوستانتان نشان دهيد چقدر براي آنها ارزش قائل هستيد. يك نسخه از اين نوشته را براي هركسي كه او را بعنوان دوست مي شناسيد بفرستيد، حتي اگر آنها را براي دوستي كه خودش اين متن را براي شما فرستاده است، بفرستيد. اگر مجدداً اين متن به خودتان بازگشت ، بمعناي آن است كه شما در يك دايره اي از دوستان خوب قرار گرفته ايد. شما دوست من هستيد و من به شما افتخار مي كنم. حالا شما اين متن را براي همه دوستان و همه افراد فاميلتان بفرستيد. لطفاً اگر من در گذشته در ديوار شما حفره اي ايجاد كرده ام مرا ببخشيد. « پشت سرمن قدم برندار، چون ممكن است راه رو خوبي نباشم، قبل ازمن نيز قدم برندار، ممكن است من پيرو خوبي نباشم ، همراه من قدم بردار و دوست خوبي براي من باش.»
 

ديگر به خلوت لحظه‌هايم عاشقانه قدم نمي‌گذاري
ديگر آمدنت در خيالم آنقدر گنگ است که نمي‌بينمت

سنگيني نگاهت را مدتهاست که حس نکرده ام من مبهوت مانده ام که چگونه اين همه زمان را صبوررانه گذرنده اي؟!
من نگاه ملتمسم را در اين واژه ها  پر کرده ام که شايد....
ديگر زبانم از گفتن جملات هراسيده است و دستهايم بيش از هر زمان ديگر نام تو را قلم مي زنند و در اين سايه سار خيال با زيباترين رنگها چشمهايت را به تصوير مي کشم....

نگاهت را جادويي مي کنم که شايد با ديدن تصوير چشمهايت جادو شوي

تا به حال نوشته بودم؟

به گمانم نه!

پس اينبار برايت مي نويسم که:

دست نوشته هايت سر خوشي را به قلبم هديه مي کنند.
مي‌خواهمت هنوز؟؟؟

گاه چنان آشفته و گنگ مي شوم که ترديد در باورهايم ريشه مي دواند

اما باز هم در آخرين لحظه تکرار مي کنم که حتي اگر چشمانت بيگانه بنگرند.
مي‌خوانمت هنوز، حتي اگر دستانت مرا جستجو نکنند

هيچ باراني قادر نخواهد بود تو را از کوچه انديشه‌هايم بشويد.

و اينها براي يک عمر سرخوش بودن و شيدايي کردن کافي است.

به گمانم در وراي اين کلمات مي خواستم بگويم که:

                                            دلتنگت شده ام به همين سادگي

 

دوستان عزيزم سلام

شنيديد که ميگن يه دست صدا نداره؟ پس لطفا در بحثهاي کلوب ما را همراهي کنيد

+ نوشته شده در  هفدهم تیر 1385ساعت 4 قبل از ظهر  توسط دادشی  | 


شناسنامم گم شد ،اسم ندارم .



مرگ ناصري

 
با آوازي يكدست ،             يكدست،
دنباله ي چوبين بار ،       در قفايش ، 

خطي سنگين ومرتعش ،       بر خاك ميكشيد.

 
.تاج خاري بر سرش بگذاريد

 
وآواز دراز دنباله ي بار  ،  

در هذيان دردش،              يكدست،

رشته ي آتشين،             مي رشت

 
شتاب كن ناصري،شتاب كن.

 
از رحمي كه در جان خويش يافت،           سبك شد،

وچونان قويي مغرور،

در زلالي خويشتن نگريست.

 
تازيانه اش بزنيد.

 
رشته ي چرمباف ،               فرود آمد،

وريسمان بي انتهاي سرخ،          در طول خويش ،

از گرهي بزرگ ،بر گذشت.

 
شتاب كن ناصري ،شتاب كن.

 
از صف غوغاي تماشائيان ،               العارز ،

گام زنان راه خود گرفت ،

دستها      ، در پس پشت  ،   

، به هم در افكنده   

وجانش را از آزار گران ديني گزنده  ،           آزاد يافت:

مگر خود نمي خواست ،ورنه ميتوانست.

 
آسمان كوتاه    ، به سنگيني

بر آواز روي در خاموشي رحم  ، فرو افتاد.

 


سوگواران به خاكپشته بر شدند،

وخورشيد وماه

به هم

بر آمدند.
 
 
احمد شاملو

ميلاد آبي
 
+ نوشته شده در  هفدهم تیر 1385ساعت 4 قبل از ظهر  توسط دادشی  | 


مريم ن            تابوت

مي نويسم براي تو آخرين وصيتم را شايد درکم کني:

دستهايم را از تابوت بيرون نگه داريد تا همه

بدانند هيچ با خود نبرده ام

چشمهايم را باز نگه داريد تا همه بدانند چشم به راه کسي بودم

دو قالب يخ روي قبرم بگذاريدتا با طلوع خورشيد به حالم گريه کنند

و عکس معشوقم را کنارم بگذاريد تا همه بدانند تشنه ي او بودم

 


سارا احمدي

آيا مي دانيد برترين عبادت چيست ؟

اندرزهاي ديني ( قسمت هفتم )

1.     بهترين كارها سه چيز است: تواضع به هنگام دولت، عفو به هنگام قدرت  و بخشيدن بدون منت.

2.     حسد اعمال نيك را مي خورد، چنان كه آتش هيزم را .

3.     خدا را چنان پرستش كن كه گويي او را مي بيني و بدان اگر تو او را نمي بيني، او تو را مي بيند.

4.     اخلاص عمل از يقين قوي و نيك انديشي سرچشمه مي گيرد.

5.     خلوص انسان به اندازه قوت دين اوست.

6.     بهترين كار دين شما آن است كه آسان تر باشد.

7.     اخلاص، ميوه علم و معرفت است .

8.     آرزوهايت را كم كن تا اعمالت خالص شود.

9.     اخلاص بالاترين كاميابي است .

10.      برترين عبادت اخلاص است .

11.       تمام كارهاي نيك مورد قبول خداست جز عملي كه از روي ريا باشد.

12.       ريا شرك به خداوند است.

13.      هيچ دشمني براي انسان از نفس او دشمن تر نيست.

14.       بهترين برادران شما كسي است كه عيوبتان را تذكر دهد .

15.       نزديك ترين دشمن تو نفس تو است .

16.      نفس تو دشمني است جنگجو كه اگر از او غافل شوي تو را خواهد كشت.

17.       آن كس كه نفس خويش را سياست و تأديب نكند خود را تباه ساخته است.

18.       عادت ها را تغيير دهيد تا طاعت ها بر شما آسان شود.

19.        بالاترين عبادت چيرگي بر عادت هاي ناپسند است.

20.        كاملترين مؤمنان در ايمان ، خوش اخلاق ترين آنان است .


سارا احمدي                                عبادت ناب

بندگى و عبادت بايسته
انواع رؤيت
مُلحِدين و نظام آفرينش
 بينش درون
مهم در نزد ما چيست؟
شيخ بهايى و قضاوتش از زكريا بن آدم و شيخ صدوق قدّس سرّهم
مثالى براى رؤيت نفس
پناه بردن مردم قـم به امام حسن عسكرى عليه السّلام

بسم الله الرحمن الرحيم

الحمد لله رب العالمين وصلّى الله على محمد وآله الطاهرين ولعنة الله على اعدائهم أجمعين(1)

 

رسول گرامى اسلام صلّى الله عليه وآله وسلّم در وصيت خود به ابوذر مى فرمايد: «يا أباذر، أعبدالله كأنك تراه، فإن كنت لا تراه فأنه يراك، واعلم أن أول عبادة الله المعرفة به، فهو الاوّل قبل كل شيء فلا شيئي قبله والفرد فلا ثاني له والباقي لا إلى غاية، فاطر السماوات والارض وما فيهما وما بينهما من شيء وهو الله اللطيف الخبير وهو على كل شيء قدير. ثم الايمان بي والاقرار بأن الله تعالى أرسلني إلى كافة الناس بشيراً ونذيراً وداعياً إلى الله بأذنه وسراجاً منيراً، ثم حب أهل بيتي الذين أذهب لله عنهم الرجس وطهرهم تطهيراً(2)؛ اى ابوذر، خدا را چنان پرستش كن كه گويى او را مى بينى و چنانچه نبينى، او تو را مى بيند و بدان كه اولين شرط عبادت خدا، شناخت اوست، پس او اول است پيش از هر چيز و چيزى پيش از او نيست. يكتايى است كه دومينى و مانايى كه نهايتى و سرانجامى ندارد. شكافنده (پديد آورنده) آسمان ها و زمين و آنچه در آن ها و ميان آن هاست. اوست خدايى كه لطيف و خبير است و بر هر چيزى تواناست. پس از آن [معرفت] ايمان به من و اقرار به اين كه خداى تعالى مرا به عنوان بشارت دهنده و هشدار دهنده و به عنوان كسى كه به اذن او مردمان را به سوى خدا دعوت مى كند و چراغى تابناك فرا راه همگان، به سوى مردم فرستاد. شرط ديگر عبادت مهرورزى به خاندان من است؛ همان هايى كه خداى تعالى پليدى را از آنان زدود و پاك و پاكيزه شان گرداند».
در بيانى كه پيامبر صلّى الله عليه وآله وسلّم به ابوذر فرمودند، مفاهيم بسيار بلندى وجود دارد كه در خور تأمل فراوان است. كتاب عين الحياة مرحوم مجلسى شرحى است بر اين وصيت كه اگر چه كامل نيست و مرحوم علامه مجلسى همه آنچه را كه در روايت بوده در شرح عنوان نكرده است، ولى به جاست شما آقايان اين كتاب را تفصيلاً شرح كنيد.
حضرت در ابتداى اين وصيت مباحث اخلاقى را مطرح كرده، دو نكته را مورد تأكيد قرار داده اند كه يكى عبادت خدا و ديگرى كيفيت عبادت است.
«
يا اباذر، أعبد الله كأنك تراه؛ اى ابوذر، آن گونه خدا را عبادت كن كه گويى حضرتش را مى بينى».
پس نكته اول، ضرورت عبادت خداست، آن عبادتى كه گويى خدا را مى بينى.
زمانى كه انسان با يك عالم سخن مى گويد، با يك فرد خوش ذهن و داراى استعداد هم صحبت مى شود يا با يك شخصيت محترمى روبه رو مى شود، چگونه با او سخن مى گويد؟ يقيناً در چنين حالتى حواس خود را متمركز آن شخصيت مى كند و سپس كلمات را بر زبان جارى مى سازد و همواره سعى مى كند تا حساب شده و به دور از هرگونه ايرادى سخن بگويد. حضرت مى فرمايند: عبادت تو اعم از نماز، روزه، دعا، اعتكاف، حج و ساير عبادت ديگر بايد به گونه اى باشد كه گويى خدا را مى بينى. خداى متعال اگر چه هرگز قابل رؤيت نيست، ولى انسان بايد اين تصور را داشته باشد تا با او به راز و نياز بپردازد.
فرض كنيد من و شما در حال سخنرانى مى باشيم كه ناگاه متوجه مى شويم سلمان صحابى پيامبر صلّى الله عليه وآله وسلّم در مجلس نشسته و به سخنان ما گوش فرا مى دهد. حال اگر روايت يا نص و يا تعبيرى كه مقدارى از آن را فراموش كنيم، او زود متوجه مى شود. حال خدا كه خداى سلمان است و خالق همه افراد مى باشد، انسان بايد درعبادت توجه بيشترى كرده و با حضور قلب و احساس حضور در محضر او حضرتش را پرستش كند. جان كلام اين كه انسان خدا را بايد آن گونه عبادت كند كه اگر با همين چشم مشاهده مى كرد، جايى براى افزودن بر كميت و كيفيت عبادت نداشت.

بندگى و عبادت بايسته
شخصى برايم نقل مى كرد كه يك مؤسسه اقتصادى داشتيم و در بدو تأسيس مقرر شد چند نفر با يكديگر بنشينم و جلسه اى تشكيل دهيم و سهم هر يك را و ساير شرايط ديگرى كه در تأسيس يا شركت لازم بود مشخص كنيم. آن آقا كه نزد من آمده بود، مى گفت: به اندازه يك ماه كار و فعاليت در اين جلسه خسته شدم.
دليل آن را پرسيدم، گفت: زيرا يكى از افراد بسيار زيرك در مسايل اقتصادى هم خبره بود. لذا مدام به مغزم فشار مى آوردم تا مبادا حق من پايمال شود. لذا در امضاى اسناد و مدارك حساسيت بسيارى به خرج دادم.
ببينيد اين شخص متدين بود، ولى براى چند درهم دنيا حاضر نبود فريب بخورد و به گفته خودش: به اندازه يك ماه فعاليت از آن جلسه خسته شده بود.
برخى افراد گاهى گرفتار ظالمان مى شوند و مورد بازجويى قرار مى گيرند. آن فرد ممكن است در طول شبانه روز يك بخورد و نمى داند كه چه خورده است، چرا كه دائماً حواسش را متمركز بر اين كرده كه مبادا در پاسخ به سؤال ها جوابى بدهد كه با ساير پاسخ هايش هماهنگى نداشته باشد و در نتيجه برايش مشكل ايجاد كند. انسان در واقع وقتى فهميد كه طرف مقابلش دانا و سخت حساب گر و دقيق است، دقت مى كند.
معروف است كه فردى مى گويد: نمازم را مى خوانم ومى آيم. طرف مقابل مى گويد: بيا و نمازت را بعداً بخوان. او جواب مى دهد: نه، نمازم را حفظم. راست هم مى گويد، اما واقعا چرا اين گونه است؟ آيا به خدا اعتقاد نداريم؟ بلى، به خداى متعال اعتقاد داريم و در عقيده وايمان مان به خدا هم شبهه اى وجود ندارد؛ خصوصاً ما اهل علم كه صفات ثبوتى و صفات سلبى خدا را هم مى دانيم و درس اين چيزها را هم خوانده ايم، اما چرا اين گونه هستيم؟
اين مطلب نياز به همان محاسبه نفس دارد كه تلقين و تكرار و استحضار مى طلبد و در متون روايى مورد تأكيد اميرالمؤمنين عليه السّلام وساير معصومين عليهم السّلام قرار گرفته است. در روايت آمده است كه: ابليس، بزرگ شياطين است و به تعدادى از مأمورانش مأموريت مى دهد كه ذهن هر نمازگزارى را منحرف كنند(3). وقتى امام جماعت به نماز مى ايستد شيطان بزرگ، براى امام جماعت دو مأمور مى گذارد، چرا كه امام جماعت نسبتاً با تقواتر است. حداقل به ذهنش خطور مى كند كه ممكن است كه يكى از مأمومين از من بهتر باشد؛ لذا خجالت مى كشد و به همين سبب توجه خود را در نماز بيشتر خواهد كرد. شيطان بزرگ هم دو مأمور را كه يكى از آن ها در سمت راست و ديگرى در سمت چپ امام قرار مى گيرد، موظف مى كند تا ذهن امام را از خدا و نماز منحرف سازند. مثلاً بعد از نماز مى خواهد به مجلسى برود. در نماز فكر مى كند در مجلس چه بگويد و چگونه صحبت كند؟ اگر در جايى مهمان است يا با كسى نزاعى دارد و خلاصه هر كارى كه دارد شيطان كه از مسائل او آگاهى دارد، همان مسائل را در ذهن او فعال مى كند تا از توجه به خدا در نماز و حضور قلب، غافل شود. بنابراين براى تسلط بر شياطين، تلقين و توجه و قبل از آن دعا مى خواهد تا خدا اين توفيق را شامل حال او كند.
أعبدالله كأنك تراه اگر انسان مى توانست خداى عالم السِّر والخفيات را مشاهده كند، در آن صورت چگونه نماز مى خواند؟ پس نمازگزار وقتى الله اكبر و بسم الله الرحمن الرحيم را گفت، حداقل به معنى جملاتى كه ادا مى كند توجه كند و بداند كه چه مى گويد. مطلب اين است كه تكرار اين عبارات و ادعيه يك مقدارى موضوع را براى انسان عادى جلوه مى دهد، لذا بايد با تلقين سعى كند تا روز به روز پيشرفت كند، نه پس رفت. از همين رو پيامبر صلّى الله عليه وآله وسلّم فرموده: اگر شما خدا را نمى بينيد او شما را مى بيند.
مسأله اى كه در كتب بلاغى و منطقى بدان اشاره مى كنند اين است كه: الشرطية صادقة مع صدق طرفيها، يعنى قضيّه شرطيه هر دو جهتش صدق باشد يا كذب، صحيح است؛ چون قضيه است.
آيا انسان خدا را مى بيند؟ خير، خدا هرگز ديده نمى شود، اما اين قضيه شرطيه اى است كه اهدافى به دنبال دارد.
اگر تو خدا را نمى بينى خدا كه تو را مى بيند.

انواع رؤيت
رؤيت دو نوع است: گاهى ديدن با چشم سر است و نوع ديگر، ديدن و رؤيت به وسيله عقل و درك است و اين به معناى انكشاف است. در برخى روايات مستفيضه يا متواتره (كه شايد متواتره باشد)، جمله اى از امام حسين عليه السّلام كه دعا و عرض آن حضرت به درگاه بارى تعالى است، وجود دارد وآن اين است :«
...عميت عين لا تراك عليها رقيباً ...(4)؛ كور باد ديده اى كه تو را ناظر بر خويش نبيند» و «فأنه يراك(5)» چشمى كه حضرت فرمودند، چشم سر نيست، بلكه ديده انكشافى است كه از عقل و درك آدمى حاصل مى شود. وقتى حضرت مى فرمايند: كور باد آن چشمى كه تو را نبيند، نه اين چشم است، زيرا اين چشم قابليت چنين ديدن را ندارد، لذا حضرت مى فرمايند: «كور باد آن چشمى كه نبيند تو مراقب او هستى».
حضرت رسول اكرم صلّى الله عليه وآله وسلّم مى فرمايند: در عبادت بايد رؤيت خدا باشد، اما رؤيت بدون چشم، چرا كه خدا جسم نيست. از اين رو هرگز نمى دانيم كه رؤيت خدا چگونه است و نمى توانيم بدانيم و اين جهت سلبى است، اما اين مطلب را مى توان با تأمل درك نمود كه اين جنبه ايجابى رؤيت است.
علامه مجلسى در عين الحيوة درباره اين مطلب به تفصيل بحث كرده است. البته بايد توجه داشت كه رؤيت باصره بيش از رؤيت عقل به خطا مى رود، گر چه رؤيت عقل نيز گاهى دچار خطا مى شود، اما در عين حال ما را متوجه خطاى مان در ديد مى كند انسانى كه در شب در حال سفر است از دور، ماشين در حال حركت را مى بيند اما نمى داند كه يك چراغ دارد يا دو چراغ، اين خطاى ديد است كه به دليل دورى نور، چشمان آدمى آن را يكى مى بيند.
ستاره شناسان مى گويند: بعضى از اين ستاره هايى كه در آسمان مى بينيم و در ديد چشمان ما يك ستاره است در واقع چنين نيست، بلكه ممكن است ميليون ها ستاره باشد، اما به سبب فاصله بسيار، آن ها را يكى مى بينيم. در بصيرت انسان نيز خطا وجود دارد، اما اشتباهات آن به مراتب كمتر از خطاهاى ديد است. از اين رو خداى متعال با چشم سر ديده نمى شود، زيرا خدا جسم نيست.

مُلحِدين و نظام آفرينش
يكى از كتاب هاى آمارى را مى خواندم. در آن آمده بود: ستاره شناسان هر چه بيشتر وارد جهان ستاره ها مى شوند و نظم و كيفيت آفرينش را مى بينند، ايمان شان به خدا بيشتر مى شود و عموماً كسانى كه در اين حرفه به تخصص رسيده اند، كافر و بى ايمان نيستند و اگر داستان زندگى و باورهاى اين ستاره شناسان را در يك جا گرد آورى كنند كتابى مى شود خواندنى و زيبا.
گاه ستاره شناسى پس از پنجاه، شصت سال كاوش در آسمان به خدا ايمان مى آورد، اما هيچ گاه عالم مؤمن، كافر نمى شود و از وادى ايمان به برهوت كفر نمى رود، زيرا فرد ملحد به سبب خطايى كه فكر و عقل او را تسخير كرده، كفر مى ورزد، اما پس از تأمل و تدبر در آفرينش و آفريدگار خدا را با درك و عقل خود مى بيند.

بينش درون
رؤيت نفس چيزى است كه هر كسى دايره محدودى از آن را دارد. بچه هاى پنج، شش سال بيشتر نيز در حد خودشان اين رؤيت را دارند. اگر از بچه چند ساله اى كه نردبانى ده پله اى را يكى يكى طى مى كند بپرسيد: چرا تك تك از پله ها پايين مى رود و خودش را يكباره نمى اندازد؟ با آن محدوده درك خود، درك مى كند كه در صورتى كه پله ها را تك تك پايين نرود، مى افتد و دست و پايش مى شكند. در واقع اين كودك، افتادن و شكسته شدن دست و پا را با درك و بينش خود مى بيند. اين درك و ديدن، علم غيب نيست، بلكه درك و انكشاف از واقع است.
كسى كه درس نمى خواند و يا در درس خواندن جديت به خرج نمى دهد يقين حاصل مى كنيم كه به جايى نمى رسد. موارد فراوانى از اين قبيل در زندگى ما رخ مى دهد، مثلاً كسى كه بى ملاحظه و افسار گسيخته رانندگى مى كند، فردى كه كنار او در اتومبيل نشسته به او يادآورى مى كند كه تصادف كردن او را مى بيند. اين دانستن درك و انكشاف است و نوعى ديدن عقلى به شمار مى آيد.
انسان مى تواند تمام حالات خود را با ديده عقل ببيند، مثلاً هنگامى كه به نماز مى ايستد و قصد دارد به عبادت بپردازد بايد حال و روحيه خود را براى انجام مستحبات بسنجد و اگر دريافت كه حال آن را ندارد، بايد به واجبات بسنده كند و آن را به جاى آورد. انسان بايد توجه داشته باشد كه يكباره سلمان و ابوذر نمى شود؛ سلمانى كه پيامبر صلّى الله عليه وآله وسلّم به وى فرمودند:
إنك منا اهل البيت(6)؛ تو از ما اهل بيت هستى.

مهم در نزد ما چيست؟
آحاد مردم يك مسأله مهمى در زندگى دارند كه در صورت تزاحم با ديگر مسائل، آن ها را كنار گذارده، مسأله مهم تر را مقدم مى دارند كه مى توان مواردى چون: مشكل سلامتى، اقتصادى، اجتماعى، حيثيتى، علمى و ... را به عنوان مهم تر نام برد. با به دست آمدن فرصت مناسبى براى رسيدن به مسأله مهم زندگى يا برطرف كردن مشكل آن تمام كارها تعطيل شده به امر مهم پرداخته مى شود. فردى كه در زندگى مسائل مهم و مهم تر دارد اگر بخواهد مى تواند خداى متعال و فرمان او را مهم ترين دغدغه زندگى قرار دهد، ولى اين امر به يكباره ممكن نيست، اما اين قابليت در انسان ها وجود دارد همچنان كه در ابوذر نيز وجود داشت. تنها يك مانع سر راه انسان قرار دارد و آن اين كه به دليل شرايط محيط و جوّى كه در آن زندگى مى كند، او را گرفتار شهوت ها و تمايلات مى كند كه در گزينش مهم تر، يعنى خداى _ جل و علا _ ايجاد مشكل كرده و مستلزم زحمت فراوان است. شايان توجه است كه زحمت و كوشش در اين راه از نظر خدا پنهان نيست چه اين كه «
فإنه يراك؛ او تو را مى بيند» و به يقين پاداش تو را محفوظ مى دارد.
به عنوان مثال، اگر فردى به همنوع خود خدمتى كند، بى ترديد طرف مقابل در صدد و جبران بر آمده يا به نحوى خدمت او را پاس خواهد داشت. به طور قطع، خداى _ عز و جل _ عمل بندگان را ناديده نخواهد گرفت، بلكه به بهترين وجه آن را جبران خواهد نمود چه اين كه حضرتش كريم ترين كريمان است و هر چه زحمت بيشتر باشد، پاداش نيز بيشتر و برتر خواهد بود. در اين جا نبايد مطلبى را فراموش كرد و آن اين كه خداى _ عز و جل _ بيشتر پاداش ها را در قيامت به انسان مى دهد به اين دليل كه بر خلاف آخرت، پاداش دنيايى ارزش چندانى ندارد و ماندگار نيست؛ چيزى كه در قرآن و روايات معصومين عليهم السّلام بدان اشاره شده است. بنابراين بايد چيزى را مهم تر بدانيم كه واقعاً مهم تر باشد، وانگهى رسيدن به چنان مرحله اى تحمل و صبر و مقاومت مى خواهد. مسلم اين است كه سلمان و ابوذر از ابتدا در چنين مقامى قرار نداشتند و به يكباره به تعالى نرسيدند. به لطف خداى منان من و شما مسلمان و مؤمن هستيم، پدر و مادر ما هم از مؤمنين و متدينين بودند، اما ابوذر كه بود؟ پدر و مادرش كه بودند؟ خودش قبل از اسلام كه بود؟ يك بت پرست بود، ولى چون همچون ديگران قابليت داشت، به چنان مقامى نايل آمد. نمى توان گفت چون ابوذر در كنار پيامبر صلّى الله عليه وآله وسلّم بود ابوذر شد، چرا كه بسيارى در محضر آن حضرت بودند، ولى بر كفر خود اصرار مى ورزيدند و اگر معيار كمال يافتگى ايمانى ملازمت رسول خدا صلّى الله عليه وآله وسلّم مى بود، مى بايست آن كفر پيشگان نيز به مرتبه ابوذر و سلمان مى رسيدند.
از امام صادق عليه السّلام روايت شده كه فرمودند:
إناّ صُبَّرٌ وشيعتنا اَصبر منّا(7)؛ ما صبر كنندگانيم و شيعيان ما صبرشان از ما بيشتر است.
روايات ديگر نيز در همين معنا آمده و مؤيد اين است كه بيشتر مردم مى توانند با صبورى و مقاومت، بهتر از ابوذر معاصر و همنشين پيامبر صلّى الله عليه وآله وسلّم باشند كه البته سخت است، اما شدنى و ممكن.

شيخ بهايى و قضاوتش از زكريا بن آدم و شيخ صدوق قدّس سرّهم
زكريا بن آدم از اصحاب و ياران و معاصر سه يا چهار تن از امامان معصوم عليهم السّلام بود و در قبرستان شيخان قم مدفون است. روايتى هم از معصوم عليه السّلام در مورد ايشان وارد شده كه فرمودند:
المأمون على الدين والدنيا(8)؛ او در دين و دنيا [ى مردم] امانت دار است. توصيفى كه از زكريا شده، بسيار مهم و بدين معناست كه اگر از او مسأله اى سؤال شود و او پاسخ آن را نداند، جواب نمى داد و اگر شبى را از گرسنگى خواب نمى رفت و نزد او غذاى لذيذى به امانت گذارده بودند هرگز به آن دست نمى زد. از همين رو در بيان معصوم عليه السّلام نسبت به امور دنيا و دين امانت دار خوانده شد و هرگز خيانت از او متصور نبود.
رواياتى كه از زكريا بن آدم به ما رسيده و يا منقول از ايشان باشد معدود است، در حالى كه از شيخ صدوق مقدار زيادى روايات واحكام شرعى به ما رسيده است. كتاب هاى: من لا يحضر الفقيه، امالى، عيون، علل، خصال و حدود سيصد كتاب از شيخ صدوق رحمة الله وجود دارد. آمده است: از شيخ بهايى سؤال شد كه زكريا بن آدم برتر است يا شيخ صدوق؟
شيخ بهايى در پاسخ گفت: زكريا بن آدم. بنا به نقل راوى، شيخ بهايى پس از آن، شيخ صدوق را در عالم رؤيا ديد و از شيخ بهايى سؤال كرد: چگونه زكريا بن آدم را از من برتر دانستى؟ شيخ بهائى با قاطعيت پاسخ داد: براى آن كه درباره اش از معصوم عليه السّلام وارد شده كه
المأمون على الدين والدنيا درحالى كه درباره شما چنين چيزى وارد نشده است. شيخ صدوق در عالم رؤيا به او گفت: شيخنا، تو كه عالم هستى، ديگر چرا؟ اين چه قياسى است؟ من در زمان معصومين نبودم تا درباره من سخنى وارد شود تا برترى من بر زكريا بن آدم روشن شود، با اين حال چگونه حكم نمودى كه زكريا بن آدم از من مهم تر است؟
شيخ بهايى از خواب بيدار شد و گفته هاى شيخ صدوق را تأييدكرد.
لذا نمى توان به اين دليل تمسك كرد كه چون زكريا از اصحاب امامان معصوم عليهم السّلام بوده، از ديگران برتر است. ممكن است در بين ما نيز افرادى مهم تر باشد، اما اين برترى به تدريج به دست مى آيد، نه يكباره.

مثالى براى رؤيت نفس
مى گويند كسى روى شاخه درختى نشسته بود و بن همان شاخه را مى بريد. فردى از آن جا مى گذشت با ديدن آن وضعيت به او گفت: فلانى الان از بالاى درخت مى افتى. گفت: مگر، تو علم غيب دارى؟
پاسخ داد: آشكارا مى بينم كه از بالاى درخت مى افتى. او ديد كه تذكرش سودى ندارد، لذا راه خود را ادامه داد. آن شخص هم شاخه را بريد و از درخت افتاد.
وى پس از آن از زمين برخاست و به دنبال آن فرد رفت و به او گفت: آيا شما پيامبر هستيد و علم غيب داريد؟
او در پاسخ گفت: خير، آن چه گفتم كاملاً واضح بود و نيازى به علم غيب نداشت.
اين همان رؤيت نفس است و اين رويداد، امرى عادى و پيش پا افتاده است و درك آن براى همه آسان است. پس چنانچه انسان قدرى تأمل كند خداى متعال او را توفيق و يارى مى دهد.
«
أعبد الله كانك تراه» در روايت آمده است كه اگر انسان بخواهد با خدا سخن بگويد، نماز بخواند كه البته دعا هم جزء نماز است و اگر بخواهد خدا با وى سخن بگويد قرآن بخواند.
در واقع نماز و دعا و قرائت قرآن عامل ارتباط ميان بنده و پروردگار است و در اين حالت آدمى با خداى خود سخن مى گويد و بى شك خدا نيز گفته هاى بنده خود را مى شنود. بايد توجه داشته باشيم كه وقتى در حال خواندن قرآن هستيم، اين خداست كه با ما سخن مى گويد و بايد به سخنان خدا كاملاً توجه كنيم كه البته انسان بايد با ممارست و تأمل و توجه حضور قلب خود را بيشتر كند. اين را نيز در نظر داشته باشيم كه از خواندن قرآن غافل نباشيم و بنا به شرايط و آمادگى روحى همه روزه يك يا چند صفحه قرآن بخوانيم و در صورتى كه آمادگى لازم نداشته باشيم، به هنگام خواب يا استراحت يك سوره كوچك مانند سوره قدر بخوانيم و در صورتى كه با مفاهيم آن آشنا باشيم، در آن تأمل كنيم.
وأعلم أن اول عبادة الله المعرفة به ثم الايمان بى ... ثم أهل بيتي(9)؛ بدان كه اولين گام پرستش خدا، معرفت و شناخت اوست. حضرت در اين روايت مى فرمايند: اولين عبادت، شناخت است نه ايمان. و در ادامه مى فرمايند: و ايمان به من. حضرت نفرمود: شناخت من، بلكه فرمود: ايمان به من. در چند جمله بعد فرمود: و دوستى اهل بيت من. چنانچه به اين نكات توجه داشته باشيم مطالبى در ذهن مى آيد كه خيالى نيست بلكه ظهور عقلايى دارد.
رسول گرامى اسلام صلّى الله عليه وآله وسلّم در بيان خود براى عموم مردم چنين صحبتى نفرموده است، بلكه مخاطب سخنان شان ابوذر مى باشد. مطالب آن با مطالبى كه براى عموم مردم مى فرمودند، تفاوت دارد. البته اين مطالب را ابوذر براى ابوالأسود دوئلى و برخى ديگر نقل نمودند كه نهايتاً به ما رسيده است. بحار الانوار، احتجاج، مجموعه ورام و بسيارى از كتب ديگر اين سفارش و به تعبيرى وصيت را آورده، در دسترس ما قرار داده اند.
از جمله نكات مهمى كه در سفارش ياد شده وجود دارد، يك نكته ادبى است و آن عدم تكرار است كه به نظر مى رسد از زيبايى هاى عبارت همين باشد و آن اين كه پيامبر صلّى الله عليه وآله وسلّم مطالب خود را با الفاظ زيبا خطاب به ابوذر مى فرمودند كه چنين زيبايى در بيان، مصداق همان گفته رسول الله صلّى الله عليه وآله وسلّم است كه فرمود: «
أنا أفصح العرب والعجم(10)؛ من فصيح ترين [سخنوران] عرب هستم» تجسم مى يابد. بنابراين فرموده، لازمه معرفت ايمان است، مثلاً اگر شما شناخت و معرفتى نسبت به استادى پيدا كرديد براى درس خواندن نزد وى مى رويد و كسانى را كه نياز به مشورت با شما داشته باشند، توصيه مى كنيد نزد همان استاد تحصيل كنند. پس معرفت ملزوم ايمان است وايمان لازمه معرفت. بى ترديد بايد ايمان به خدا، به پيامبر صلّى الله عليه وآله وسلّم و به اهل بيت عليهم السّلام قرين يكديگر باشند، لذا پيامبر صلّى الله عليه وآله وسلّم براى ابوذر يك لازم و ملزوم و مقدمه را ذكر فرمودند. اگر انسان نسبت به كسى علاقه مند شد به دنبال او مى رود چه اين كه آمده است: «إن الـمحب لمن أحب مطيع(11)؛ دوستدار فرمانبردارِ محبوبِ خود است». از اين رو دوستدار در تمام امور _ خواه دنيايى باشد خواه دينى _ از محبوب خود پيروى و فرمانبردارى مى كند و هرگز در صدد مخالفت با او نيست، مگر اين كه از عهده اش خارج باشد.
قرآن مى فرمايد: «
قل إن كنتم تحبون الله فاتبعونى(12)؛ [اى پيامبر] بگو: اگر خدا را دوست مى داريد، پس از من پيروى كنيد».
بنا به اين فرموده الهى و تصريح قرآن، پيروى لازمه محبت است بدين معنا كه انسان بايد پيش از فراگيرى از اديبان، از چهارده معصوم عليهم السّلام بياموزد.
اين مطالب علاوه بر اهميتشان درمقام بيان و در سه حالت بيان شده است.
وأعلم أن اول عبادة الله المعرفة به ... ثم الايمان بى و نفرمودند: ثم معرفتى، و در آغاز فرمايش خود نيز نفرمودند: اول عبادة الله الايمان به و پس از آن فرموده اند: «ثم حب أهل بيتي» از همين رو اين ها لازم و ملزوم يكديگرند.
و اين حاكى از لطافت بيان و فصاحت اهل بيت عليهم السّلام است.

پناه بردن مردم قـم به امام حسن عسكرى عليه السّلام
در زمان امام حسن عسكرى عليه السّلام شخصى به نام ابن بغا بود. او از طاغوت هاى زمان بود و يكى از فرماندهان خونخوار بنى عباس به شمار مى رفت. بسيارى از بى گناهان را كشت و هرگز از جنايت وستمگرى دريغ نورزيد. متون تاريخى حكايات غريبى از او نقل كرده اند، از آن جمله آمده است:
حكام بنى عباس او را به قم فرستادند تا مردم قم را گوش مالى دهد. او پيش از ورود به قم به يكى از شهرها رفته بود و با مردم آن شهر جنگيد و بر آن ها مسلط گرديد و سه روز شهر را براى ارتش خود مباح اعلام كرد.
نوشته اند: تا زمان مأمون از اهل قم ماليات مى گرفتند؛ مالياتى كه گرفتن آن حرام بوده و مى باشد. مقدار مالياتى كه از اهل قم مى گرفتند دو ميليون دينار (معادل دو ميليون رأس گوسفند) بود و ساليانه از آنان گرفته مى شد. مردم قم به جهت كم كردن ميزان ماليات عريضه اى نوشتند و توسط پيكى فرستادند. آنان خواسته بودند تا حاكم مركز، درآمدشان را برآورد كند و بر اساس آن ماليات بگيرد. آنان، پرداخت اين مبلغ را خارج از توان خود اعلام كردند. روشن است كه تعيين چنين مالياتى از ديگر موارد ستمگرى عباسيان بود كه به نام اسلام بر مردم روا مى داشتند. مأمون از اين كه مردم قم اين گونه برخورد كردند، سخت برآشفت. لذا طاغوتى را فرستاد و آن ظالم عده اى از مردم را كشت و دستور داد از آن سال به بعد هفت ميليون دينار پرداخت كنند. اين ماجرا گذشت تا اين كه متوكل عباسى در زمان امام حسن عسكرى عليه السّلام ابن بغا را به قم فرستاد. تمام اين داستان در كتب تاريخى از جمله در منتهى الآمال آمده و از حكايات عبرت آموز است كه قرآن كريم با اشاره به ماجراهايى همانند آن مى فرمايد: «
لقد كان في قصصهم عبرة لأولى الالباب(13)؛ همانا در حكايات آنان براى خردمندان عبرتى خواهد بود».
بنا به نقل تاريخ، مردم قم به امام حسن عسكرى عليه السّلام عرض حال نموده و گفتند: يابن رسول الله، اگر ابن بغا به قم برسد هيچ چيزى را سالم نخواهد گذاشت، زيرا با آمدن به شهر قم مردم را از دم تيغ گذرانده به نواموس مردم دست اندازى كرده و دارايى هاى مردم را غارت كرده و مزارع را به آتش مى كشد و جز جنايت كار ديگرى صورت نمى دهد. مردم در عرض حال خود خدمت امام عليه السّلام خواستند كه به دادشان برسد.
در روايت آمده است كه: حضرت امام حسن عسكرى عليه السّلام دعايى دارند و بد نيست براى يك بار هم كه شده اين دعا را بخوانيم. تقريباً به اندازه دعاى كميل است(14) حضرت اين دعا را به اهل قم تعليم فرمودند تا بخوانند. اهل قم نيز آن دعا را خواندند. ابن بغا به قم آمد، ولى پس از توقف مختصرى به سرعت از آن عبور كرد. در حالى كه قم بهترين شهرى بود كه در مسيرش واقع شده بود. از جاهاى ديگرى هم عبور كرد و بسيارى از اهالى آن شهرها را كشت و دست به غارتگرى زد و آن مردمان هم افراد بيچاره و مظلومى بودند، اما به سراغ اهل بيت عليهم السّلام نرفته بودند. بنابراين تنها راه نجات بشر، توسل به خدا، پيامبر و حب اهل بيت عليهم السّلام است كه چنانچه آدمى در اين راه گام نهد از جمله نجات يافتگان مى شود، چرا كه خدا برترين و قادرترين ياور و سرپرست است و اهل بيت عليهم السّلام بهترين راهنما و منجى هستند.
اين ايام مصادف است با شهادت امام حسن عسكرى عليه السّلامكه در روز هشتم ماه ربيع الاول واقع شده است البته فقط يك تاريخ نگار معتقد است كه اول ماه ربيع الاول سالروز شهادت امام عسكرى عليه السّلام است كه در ساير كتاب هايش همان قول هشتم ماه ربيع الاول را تأييد نموده است. از ديگر سو با آغاز امامت حضرت ولى عصر عجّل الله تعالى فرجه الشّريف همزمانى دارد، همو كه همه روزه و به نقلى هفته اى دو بار همه اعمال ما را خدمت ايشان مى برند(15). بايد توجه داشت كه خداى متعال وجود مقدس و گرامى حضرت ولى عصر عجّل الله تعالى فرجه الشّريف را ناظر بر اعمال ما قرار داده و در روايت نيز آمده است كه بعضى از اعمال ما را مى بينند و دعا مى كنند و بعضاً به كردار برخى مى نگرند و نفرين مى كنند.
اميدوارم به بركت اهل بيت عليهم السّلام خداى متعال آنچه را كه كم و بيش فرا گرفتيم و مى دانيم و مى گوييم و مى شنويم، چنان توفيقى عطا فرمايد تا مشتاقانه به آن عمل كنيم.

وصلى الله على محمد وآله والطاهرين


1) آنچه در پيش رو داريد متن سخنرانى آية الله العظمى سيد صادق شيرازى است كه در تاريخ 6 / ربيع الاول / 1422 در جمع عده اى از طلاب ايراد شده است.

2) مكارم الاخلاق، ص459؛ مجموعه ورام، ج2 ، ص 51؛ امالى شيخ طوسى؛ ص526؛ اعلام الدين؛ ص189و بحار الانوار، ج74 ص76.
3) مستدرك الوسائل ج4، ص101، ح14230: روى عن النبي صلّى الله عليه وآله وسلّم أن العبد إذا اشتغل بالصلاة جاءه الشيطان وقال له: أذكر كذا حتى يضل الرجل أن يدري كم صلّى.
4) دعاى عرفه؛ بحار الانوار : ج95، ص 226.

5) مكارم الاخلاق: ص459.
6) مجموعة ورام، ج2، ص51.
7)
كافى ج2، ص93، ح25.
8) وسايل الشيعة: ج2، ص146، ح33442.
9) بحار الانوار: ج74، ص76، ح3.

10) عوالى الآلى: ج4، ص120،ح 193.
11) بحار الانوار: ج75، ص174.
12) آل عمران / 31.
13) يوسف / 111.
14) ظاهراً مراد، اين دعاى امام حسن عسكرى عليه السّلام است : «يا كبير كل كبير ..». مجمع الدعوات ص277.
15)
عرضه اعمال بر ائمه عليهم السلام.

+ نوشته شده در  هفدهم تیر 1385ساعت 3 قبل از ظهر  توسط دادشی  | 


فاطمه z

گفت دانايي که: گرگي خيره سر
هست پنهان در نهاد هر بشر!
لاجرم جاري ست پيکاري سترگ
روز و شب، ما بين اين انسان و گرگ
زور بازو چاره اين گرگ نيست
صاحب انديشه داند چاره چيست
اي بسا انسان رنجور پريش
سخت پيچيده گلوي گرگ خويش
واي بسا زور آفرين مرد دلير
هست در چنگال گرگ خود اسير
هر که گرگش را در اندازد به خاک
رفته رفته مي شود انسان پاک
و آن که از گرگش خورد هر دم شکست
گرچه انسان مي نمايد، گرگ هست
و آن که با گرگش مدارا مي کند
خلق و خوي گرگ پيدا مي کند
در جواني جان گرگت را بگير!
واي اگر اين گرگ گردد با تو پير
مردمان گر يکدگر را مي درند
گرگ هاشان رهنما و رهبرند
اين که انسان هست اين سان دردمند
گرگ ها فرمانروايي مي کنند
و آن ستمکاران که با هم محرم اند
گرگ هاشان آشنايان هم اند
گرگ ها همراه و انسان ها غريب
با که بايد گفت اين حال عجيب؟...

 


سميرا سادات غلامي

گلهاي تازه


گاهي دلم نمي خواست تو را ببينم ام تو در کنارم بودي و با نفسهايت يخ روزهايم باز مي شد.
گاهي دلم نمي خواست تو را بخوانم، اما تو چون يک ترانه ي زيبا بر لبم زندگي مي کردي.
من در کنار تو بودم بدون اينکه شور و نوايي داشته باشم. بي آنکه بدانم تو از خورشيد دورتري. بي آنکه بدانم تو تا کنون از شعرهايي که تا به حال از بر کرده ام، شنيدني تري.
من در کنار تو بودم اما دريغا نمي دانستم کجا هستم. حکايت من حکايت دره اي است که عمري در کنار کوهستان زندگي مي کند و با قله بيگانه است.
نمي دانستم از آسمان و زمين چه مي خواهم. هر شب در ديوان حافظ دنبال کسي مي گشتم که مرا تا دروازه هاي قيامت ببرد.
من انگار منتظر بودم کسي بيايد که قلبش زادگاه همه ي گلها باشد.
وقتي به من نگاه کردي، چشمهايم را بستم، وقتي در جاده هاي خاطره غزل مي خواندي، ايستادم و خاموش ماندم. مهربانانه آمدي، سنگدلانه رفتم. از شکفتن گفتي، از خزان سرودم و ناگهان مه همه جا را گرفت. حرفهايم مرطوب شد و چشمهايت با ابرهاي مهاجر رفتند.
اکنون مي خواهم دنيا پنجره اي بشود و من از قاب آن بر افق نگاه کنم و آنقدر دعا بخوانم که تو با نخستين خورشيد به خانه ام بيايي.
اکنون دوست دارم باغهاي زمين را دور بريزم، آنگاه گلهاي تازه اي بيافرينم و تقديم تو ميکنم

 


مريم ن

تنها شاهد اشکهاي شبانه ام همين صفحه سفيد و جوهر سياه و نور ماه است که زيباييش ياد آور تواست و دل گرفتگيش همچون من هرگز نخواستم چشم نا محرم اين لحظه هاي آشنا فرو ريختن اشک را بر گونه هايم ببيند هميشه بالش سکوت را زير سر هق هق تنهائيم گذاشتم تا کسي صداي مرا نشنود اما تو تو که از گريه هاي پنهاني من با خبري چه کنم؟ گاهي همين گريه هاي گهگاه جاي خالي تو را در غربت عاشقانه هايم پر ميکند .......

+ نوشته شده در  هفدهم تیر 1385ساعت 3 قبل از ظهر  توسط دادشی  | 


فاطمه z

من يک عاشقم

خيلي زيبا بود.زيبايي اش در همان لحظه اول تمام وجودم را تسخير کرد.
آنقدر زيبا بود که دلم نمي خواست حتي لحظه اي چشم از چشمانش بردارم.
چشم هايش آيينه زندگي بود.سرشار از صداقت و يکرنگي.
احساس مي کردم که او لياقت به دست آوردن همه چيز را دارد.
احساس مي کردم تمام کائنات فقط به خاطر او در گردش و تکاپو هستند.
اگر به خودش ايمان پيدا مي کرد مي توانست حتي کوه ها را جابه جا کند.
در مقابل ايمان و اراده او همه کاري شدني بود.
ارزش او بيش از اين بود که لحظه هايش را با ناراحتي هاي عادي روزمره ام
غم انگيز کنم.روح يگانه و خلاق و بي انتهاي او در قالب جسمي دوست داشتني
در اين دنيا نمايان شده بود.
و اين فرشته زميني تمام وجودم را از عشق خود لبريز کرد.
به نظر من او ارزشمندترين کسي است که هرروز در آيينه نصب شده به اتاقم
مي بينم.آخر من عاشق کسي هستم که هر موقع در آيينه نگاه مي کنم با چشم هايش
به من سلام مي کند.دوستت دارم اي فرشته زميني

با سلام
 
يك روز سر كلاس فلسفه ، استاد ظرف بزرگ شيشه اي را روي ميز قرار داد و اون رو پر از توپ هاي بيليارد كرد ، سپس از شاگردان پرسيد آيا اين شيشه پر شده ؟ شاگردان پاسخ دادند : بله
سپس استاد تعدادي تيله را توي شيشه ريخت ، تيله ها بين توپ ها جا گرفتند ، استاد پرسيد آيا شيشه پر است ؟ شاگردان جواب دادند : بله
بعد استاد ظرف را با ماسه پر كرد ، ماسه ها تمام فضاي خالي را اشغال كردند ، استاد پرسيد آيا ظرف پر شده است ؟ شاگردان جواب دادند : بله
استاد گفت زندگي مانند اين شيشه است ، مسايل اصلي زندگي مانند توپ بيليارد ،‌مسايل تقريبا مهم مثل تيله و مسايل جزئي مثل ماسه ، اگه شيشه رو با ماسه پر كنيد جايي براي تيله ها و توپ ها نميمونه .
اين فلسفه و راز زندگي است .
 
 
ویدا شهیدی 
مصاحبه اي جالب بين شيطان و انسان  
گفتم: «لعنت بر شيطان»! لبخند زد.
پرسيدم: «چرا مي خندي؟»
پاسخ داد:«از حماقت تو خنده ام مي گيرد»
پرسيدم: «مگر چه كرده ام؟»
گفت: «مرا لعنت مي كني در حالي كه هيچ بدي در حق تو نكرده ام»
با تعجب پرسيدم: «پس چرا زمين مي خورم؟!»
جواب داد: «نفس تو مانند اسبي است كه آن را رام نكرده اي. نفس تو هنوز وحشي است؛ تو را زمين مي زند.»
پرسيدم: «پس تو چه كاره اي؟»
پاسخ داد: «هر وقت سواري آموختي، براي رم دادن اسب تو خواهم آمد؛ فعلاً برو سواري بياموز. در ضمن اين قدر مرا لعنت نكن!»
گفتم: «پس حداقل به من بگو چگونه اسب نفسم را رام كنم؟»
در حاليكه دور مي شد گفت: «من پيامبر نيستم جوان

عنوان:امكان دارد ...؟! 
 


شناسنامم گم شد ،اسم ندارم .

بريداگفت:((بخش ديگر چيست؟))
ويكاجواب داد:((پاسخ سوال اسان است.بعضي ازحلول ها،تقسيم مي شويم.روح ما درست مثل بلورهاوستارها،درست مثل سلول هاوگياهان،تقسيم مي شود.
روح ما به دو روح ديگر تقسيم مي شود،اين دو روح تازه به دو روح ديگر تبديل مي شوند،وبدين ترتيب در طول چند نسل ،بربخش بزرگي ازكره زمين پخش مي شويم.))
بريداپرسيد:((وتنها يكي ازاين بخش هاازهويت خودش اگاه است؟))
ويكاگفت:((مابخشي از چيزي هستيم كه كيمياگران ان را انيما موندي يا روح جهان مي نامند.درحقيقت،اگر روح جهان فقط تقسيم بشود،هرچندگسترش مي يابد،اماضعيف تر هم مي شود.پس ،همان طور كه تقسيم مي شويم،دوباره با هم ملاقات مي كنيم.ونام اين ملاقات دوباره عشق است.چون وقتي روحي تقسيم مي شود،هميشه به يك بخش نرينه ويك بخش مادينه تقسيم مي شود.))

بريداگفت:((امكان دارد درهرزندگي بابيش تر ازيك بخش وجودمان ملاقات كنيم؟))
ويكا با تلخي بارزي انديشيد:((بله.وقتي اين طور بشود،قلب تكه تكه مي شود ونتيجه ان دردورنج است.))
بر گرفته از كتاب بريدا اثرپائولوكوئليو

 

 

+ نوشته شده در  هفدهم تیر 1385ساعت 3 قبل از ظهر  توسط دادشی  | 


شناسنامم گم شد ،اسم ندارم .
 
سلام
اميدوارم که حالت خوب باشه وايام هم به کام ...
وبلاگم آپ شد ...
خوشحال ميشدم اگه سر ميزديد
 
http://blog.360.yahoo.com/blog-r5zZs_0waahwr0ybS7LvDmKGOf7o
 


فاطمه z

قبل از اينکه اين ترفند رو بگم بايد بدونيدکه اين روش روي موبايل هاي نوکيا سري ۶۰ تست شده و ۱۰۰٪ جواب ميده و هزينه ارسال عکس به اين طريق بيشتر از ۱۵ تا sms ميشه پس حسابي تيغتون ميزنه!! وابعاد عکس خيلي بزرگ نيست ولي از هيچي بهتره 

 

۱) ابتدا به قسمت Contact رفته و يک Contact جديد با هر اسمي که دوست دارين (ترجيحا کوتاه باشه) بدون شماره بسازين (از صفحه ويرايش اسم و فاميل و شماره و... بيرون نرين(

۲) بعد از انتخاب اسم Options رو بزنيد و از اونجا Add Thumbnail رو انتخاب کنين (دقت کنيد که عکسي رو مي خواين بفرستين به عنوان Thumbnail انتخاب کنين(

۳) وقتي Contact مورد نظر رو ساختين بياين رو صفحه اصلي Contact)جايي که اسم هارو مينويسه) و اسمي رو که ساختين پيدا کنين

۴) روي اسم يا همون Contact که ساختين Options رو بزنين و از اونجا Send==> Via Text Message رو انتخاب کنين

حالا همون صفحه اي که هميشه اس ام اس هاتون رو اونجا مينويسين باز ميشه و اگر به بالاي همون صفحه نگاه کنيد عکسي رو که به عنوان Thumbnail انتخاب کردين مي بينين

حالا مي تونيد اس ام اس رو به هر کس که مي خواين بفرستين و اون هم عکس رو به همون صورت که شما مي بينيد دريافت کنه

باز هم ميگن دقت کنين که اس ام اسي که مي فرستين چند اس ام اس حساب ميشه (معمولا بيشتر از ۱۵ تا ميشه)

خوش باشيد.تا بعد

 
 
+ نوشته شده در  هفدهم تیر 1385ساعت 3 قبل از ظهر  توسط دادشی  | 

سکوت کرده ايم
...سالهاست انگار

شناسنامم گم شد ،اسم ندارم .
 
وانمود مي کنيم اتفاقي نيافتده است
در فاصلهء يك وجبي خاطراتمان 
جريان دوار فکرهايي که در سرمان مي چرخد را 
... در فيلتر سه نقطه به هم تحويل مي دهيم 


روياها چقدر زود ميگذرند
آنقدر زود که گيج ميشوم
و هر چقدر که با اين تيغ صورتم را پاره پاره مي کنم

خودم را در آيينه پيدا نمي کنم
 خانوم سارا احمدی
 

نامه عمر به يزد گزد سوم سا ساني و پاسخ يزد گرد به آن

يك سند تاريخي-

ايران ما - آنچه براي آگاهي هم وطننان ارجمند ايراني در ذيل مي آيد متن ترجمه نامه عمر خليفه دوم به يزدگرد سوم ساساني و پاسخ يزدگرد به عمر مي باشد. نسخه اصلي اين نامه ها در موزه لندن نگهداري مي شود. زمان نگاشته شدن اين نامه ها مربوط مي شود به پس از جنگ قادسيه و پيش از جنگ نهاوند که حدوداً چهار ماه به طول انجاميد .

omar9999.jpg

omar3.jpg

از عمر بن الخطاب خليفه مسلمين به يزدگرد سوم شاهنشاه پارس

يزدگرد، من آينده روشني براي تو و ملت تو نمي بينم مگر اينکه پيشنهاد مرا بپذيري و با من بيعت کني. تو سابقا بر نصف جهان حکم مي راندي ولي اکنون که سپاهيان تو در خطوط مقدم شکست خورده اند و ملت تو در حال فروپاشي است. من به تو راهي را پيشنهاد مي کنم تا جانت را نجات دهي.

شروع کن به پرستش خداي واحد، به يکتا پرستي، به عبادت خداي يکتا که همه چيزرا او آفريده. ما براي تو و براي تمام جهان پيام او را آورده ايم، او که خداي راستين است.

از پرستش آتش دست بردار و به ملت خود فرمان بده که آنها نيز از پرستش آتش که خطاست دست بکشند، بما بپيوند الله اکبر را پرستش کن که خداي راستين است و خالق جهان.

الله را عبادت کن و اسلام را بعنوان راه رستگاري بپذير. به راه کفر آميز خود پايان بده و اسلام بياور و الله اکبر را منجي خود بدان.

با اين کار زندگي خودت را نجات بده و صلح را براي پارسيان بدست آر. اگر بهترين انتخاب را مي خواهي براي عجم ها ( لقبي که عربها به پارسيان مي دادند بعمني کودن و لال) انجام دهي با من بيعت کن.

الله اکبر
خليفه مسلمين
عمربن الخطاب


yazdgerd.bmp

omar2.jpg

از شاه شاهان، شاه پارس، شاه سرزمينهاي پرشمار، شاه آريايي ها و غير آريايي ها، شاه پارسيان و نژادهاي ديگر از جمله عربها، شاه فرمانروايي پارس، يزدگرد سوم ساساني به عمربن الخطاب خليفه تازيان ( لقبي که پارسيان به عربها مي دهند به معني سگ شکاري )

به نام اهورا مزدا آفريننده زندگي و خرد

تو در نامه ات نوشته اي مي خواهي ما را به راه راست هدايت کني، به راه خداي راستينت، الله اکبر، بدون اينکه هيچگونه آگاهي داشته باشي که ما که هستيم و چه را مي پرستيم.

اين بسيار شگفت انگيز است که تو لقب فرمانرواي عربها را براي خودت غصب کرده اي آگاهي و دانش تو نسبت به امور دنيا به همان اندازه عربهاي پست و مزخرف گو و سرگردان در بيابانهاي عربستان و انسانهاي عقب مانده بيابان گرد است.

مردک، تو به من پيشنهاد مي کني که خداوند يکتا را بپرستم در حاليکه نمي داني هزاران سال است که ايرانيان خداوند يکتا را مي پرستند و روزي پنج بار به درگاه او نماز مي خوانند. هزاران سال است که در ايران، سرزمين فرهنگ و هنر اين رويه زندگي روزمره ماست.

زمانيکه ما داشتيم مهرباني و کردار نيک را در جهان مي پرورانديم و پرچم پندار نيک، گفتار نيک، کردار نيک را در دستهايمان به اهتزاز درمي آورديم تو و پدران تو داشتند سوسمار ميخوردند و دخترانتان را زنده بگور مي کرديد.

شما تازيان که دم از الله مي زنيد براي آفريده هاي خدا هيچ ارزشي قائل نيستيد ، شما فرزندان خدا را گردن مي زنيد، اسراي جنگي را مي کشيد، به زنها تجاوز مي کنيد، دختران خود را زنده به گور مي کنيد، به کاروانها شبيخون مي زنيد، دسته دسته مردم را مي کشيد، زنان مردم را ميدزديد و اموال آنها را سرقت مي کنيد. قلب شما از سنگ ساخته شده است. ما تمام اين اعمال شيطاني را که شما انجام مي دهيد محکوم مي کنيم. حال با اينهمه اعمال قبيح که انجام مي دهيد چگونه مي خواهيد به ما درس خداشناسي بدهيد؟

تو بمن مي گويي از پرستش آتش دست بردارم، ما ايرانيان عشق به خالق و قدرت خلقت او را در نور خورشيد و گرمي آتش مي بينيم. نور و گرماي خورشيد و آتش ما را قادر مي سازد که نور حقيقت را ببينيم و قلبهايمان براي نزديکي به خالق و به همنوع گرم شود. اين بما کمک مي کند تا با همديگر مهربانتر باشيم و اين نور اهورايي را در اعماق قلبمان روشن مي سازد.

خداي ما اهورا مزداست و اين بسيار شگفت انگيز است که شما تازه او را کشف کرده ايد و نام الله را بر روي آن گذارده ايد. اما ما و شما در يک سطح و مرتبه نيستيم، ما به همنوع کمک مي کنيم ، ما عشق را در ميان آدميان قسمت مي کنيم، ما پندار نيک را در بين انسانها ترويج مي کنيم، ما هزاران سال است که فرهنگ پيش رفته خود را با احترام به فرهنگ هاي ديگر بر روي زمين مي گسترانيم ، در حاليکه شما به نام الله به سرزمينهاي ديگر حمله مي کنيد، مردم را دسته دسته قتل عام مي کنيد، قحطي به ارمغان مي آوريد و ترس و تهي دستي به راه مي اندازيد، شما اعمال شيطاني را به نام الله انجام مي دهيد. چه کسي مسئول اينهمه فاجعه است؟

آيا الله به شما دستور داده قتل کنيد، غارت کنيد و ويران کنيد؟

يا اينکه پيروان الله به نام او اين کارها را انجام مي دهند؟ و يا هردو؟

شما مي خواهيد عشق به خدا را با نظامي گري و قدرت شمشير هايتان به مردم ياد بدهيد. شما بيابان گردهاي وحشي مي خواهيد به ملت متمدني مثل ما درس خداشناسي بدهيد. ما هزاران سال فرهنگ و تمدن در پشت سر خود داريم، تو بجز نظامي گري، وحشي گري، قتل و جنايت چه چيزي را به ارتش عربها ياد داده اي؟ چه دانش و علمي را به مسلمانان ياد داده اي که حالا اصرار داري به غير مسلمانان نيز ياد بدهي؟ چه دانش و فرهنگي را از الله ات آموخته اي که اکنون مي خواهي به زور به ديگران هم بياموزي؟

افسوس و اي افسوس ... که ارتش پارسيان ما از ارتش شما شکست خورد و حالا مردم ما مجبورند همان خداي خودشان را اين بار با نام الله پرستش کنند و همان پنج بار نماز را بخوانند ولي اينکار با زور شمشير بايد عربي نماز بخوانند چون گويا الله شما فقط عربي مي فهمد.

من پيشنهاد مي کنم که تو و همدستانت به همان بيابانهايي که سابقا عادت داشتيد در آن زندگي کنيد برگرديد. آنها را برگردان به همان جايي که عادت داشتيد جلوي آفتاب از گرما بسوزند، به همان زندگي قبيله اي ، به همان سوسمار خوردن ها و شير شتر نوشيدنها.

من تو را نهي نمي کنم از اينکه اين دسته هاي دزد را ( ارتش تازيان) در سرزمين آباد ما رها کني ، در شهر هاي متمدن ما و در ميان ملت پاکيزه ما.

اين چهار پايان سنگدل را آزاد مگذار تا مردم ما را قتل عام کنند، زنان و فرزندان ما را بربايند، به زنهاي ما تجاوز کنند و دخترانمان را به کنيزي به مکه بفرستند. نگذار اين جنايات را به نام الله انجام دهند، به اين کارهاي جنايتکارانه پايان بده.

آريايها بخشنده، خونگرم و مهمان نوازند، انسانهاي پاک به هر کجا که بروند تخم دوستي، عشق ، آگاهي و حقيقت را خواهند کاشت بنابراين آنها تو و مردم تو را بخاطر اين کارهاي جنايتکارانه مجازات نخواهند کرد.

من از تو مي خواهم که با الله اکبرت در همان بيابانهاي عربستان بماني و به شهرهاي آباد و متمدن ما نزديک نشوي ، بخاطر عقايد ترسناکت و بخاطر خوي وحشي گريت.

يزدگرد سوم ساساني

+ نوشته شده در  هفدهم تیر 1385ساعت 3 قبل از ظهر  توسط دادشی  | 

 

ميلاد آبي
سلام . خوبين ؟
 
يه فيلتر شکن : http://www.xsent.com/index.php
 
salam
khobin؟
addrese weblogame hatman bebin khoshhal misham commentam yadet nare
 
 
take care
babye
 
خانوم ویدا شهیدی
سلام .
 
ديروز وقتي از پس کوچه خيالاتم عبور مي کردم به مسافري غريب بر خوردم نمي دانم چرا در يک لحظه احساس کردم که تنهاييش بر وجود سردم آتش مي زند
کنارش نشستم . از او پرسيدم آيا تنهايي؟ گفت نه من با روياي عشقم زنده ام و زندگي مي کنم. کلامش تا اعماق وجودم نفوذ کرد. او کسي بود که با رويا مي زيست.پرسيدم آيا گمشده اي؟ گفت:نه. عشق من همچون فانوسي هدايتم مي کند و راه را به من نشان مي دهد. پرسيدم:سفر مي  کني ؟ گفت:من هميشه در سفرم . پرسيدم:غريبي؟ گفت:غربت يعني چه هنگامي که با تمام وجود گرماي عشقم حس مي کنم. ناگهان اشکي از گوشه چشمش سرازير شد و بر روي زمين چکيد. پرسيدم:اين اشک براي چيست؟گفت:حرمت سکوتي است که هيچگاه شکسته نشده و فريادي است به وسعت پرواز. پرسيدم:سکوت مي کني؟ نگاهم کرد؟!؟!؟! پرسيدم:اين نگاه چيست؟گفت:حرمت کلماتي است که در حصار زمان مانده اند . مسافر غريبه بلند شد، دستم را به گرمي فشرد و گفت:هرگاه خواستي عشقت را به شوريده اي ثابت کني، سکوت کن ورفت . و من همچنان رفتنش را تماشا مي کردم تا شايد رفتنش نيز پيامي از عشق را به ارمغان بياورد.......
 
هميشه سبز و هميشه عاشق باشيد .
 
+ نوشته شده در  هفدهم تیر 1385ساعت 3 قبل از ظهر  توسط دادشی  | 


حجت نظري

سلام دوستان. اگه با فيلتر مشکل داريد من تو سايت خودم Cproxy رو آپلود کردم. دانلود اين نرم افزار کاملا رايگان هست. اگه مايلين به اين آدرس بريد http://www.fuman.org/download.htm و فيال اول (Cproxy) رو دانلود کنيد. ضمنا" نظر در مورد سايت هم يادتون نره. ممنون يا علي

 


سارا احمدي

ريشه پرستش
كيست كه خداوند را با اوصاف و كمالاتِ بى پايانش بشناسد، اما سر تسليم و خضوع فرو نياورد؟ قرآن از طريق داستان‏ها و تاريخها، نشانه‏هايى از قدرت و عظمت او را براى ما بيان مى‏دارد.
مى‏فرمايد: خداوند به مريمِ بى‏همسر فرزند داد. رود نيل را براى موسى شكافت و فرعون را در آن غرق كرد. انبيا را با دست خالى بر ابرقدرت‏هاى زمان خود پيروز كرد و بينى طاغوت‏ها را به خاك ماليد.
اوست كه شما را از خاكِ بى جان آفريد و مرگ و حيات و عزّت و ذلّتِ شما بدست اوست.
كيست كه ضعف و ناتوانى و جهل و محدوديت خود و خطرات و حوادثِ پيش‏بينى شده و نشده را درك كند، ولى احساس نياز به قدرت نجات دهنده‏اى نكند و سر تسليم خم نكند؟
قرآن در لابلاى آيات، ضعف انسان را به او گوشزد مى‏كند و مى‏گويد: تو هنگام تولّد هيچ نمى‏دانستى و هيچ آگاهى نداشتى، يكپارچه ضعف بودى، چنانكه پس از قدرت هم باز رو به ضعف مى‏روى.
تو هر لحظه مورد تهديد انواع خطرات هستى.
اگر حركت زمين كُند شود و شب يا روز ثابت بمانند، كيست كه حركت آن را تند كند و تغيير دهد؟
اگر آبها به عمق زمين فرو رود، كيست كه براى شما آب گوارا بياورد؟
(4)

اگر بخواهيم آب آشاميدنى شما را تلخ و شور قرار مى‏دهيم.
(5)

اگر بخواهيم درختان را براى هميشه خشك مى‏گردانيم.
(6)

اگر بخواهيم دائماً زمين را لرزان و متزلزل قرار مى‏دهيم.
(7)

اينها ودهها نمونه ديگر را قرآن ذكر مى‏كند تا انسان را از غفلت به در آورد وغرورش را بشكند وبه عبادت وتذلّل در برابر آفريدگار وادارد.

عمق پرستش
پرستش، عملى است كه ما ظاهراً آن را يك نوع خضوع مى‏بينيم، اما عمق زيادى دارد.
پرستش برخاسته از جان است، برخاسته از معرفت است، برخاسته از توجه است، برخاسته از تقدّس است، برخاسته از ستايش است، برخاسته از نيايش است، برخاسته از التجا و استعانت است، برخاسته از عشق به كمالات معبود است.
آرى، پرستش عملى است در ظاهر ساده، ولى تا مسائل فوق نباشد، آن پرستش از انسان سر نمى‏زند. پرستش يعنى دل كندن از ماديّات و پرواز دادن روح، پا را فراتر از ديدنى‏ها و شنيدنى‏ها نهادن. پرستش تأمين كننده عشق انسان‏هاست كه گاهى با ثنا و ستايش و زمانى با تسبيح و تقديس و پاره‏اى اوقات با شكر و اظهار تسليم، ادب خود را نسبت به پروردگارش اظهار مى‏دارد.

بى‏تفاوتى نسبت به عبادت
حضرت على‏عليه السلام مى‏فرمايد: اى انسان! چشمت روشن، اگر با گذشت اين همه سال از عُمرت (وبا داشتن اين همه استعداد، قابليت، امكانات، عقل، علم و وحى)، باز هم مثل حيوانى در چراگاهى گامى نهى و خوابى كنى. (8)
آرى، تمدن و تكنولوژى و پيدايش و پيشرفتِ ابزار جديد، زندگى را راحت‏تر كرده و رفاه و آسايش را به ارمغان آورده است، ولى مگر كمال انسان در كسب همين رفاه مادى است؟
اگر چنين باشد، حيوانات كه در خوراك و پوشاك و مسكن و ارضاى شهوت از انسان جلوترند!
در خوراك بهتر و بيشتر و راحت‏تر مى‏خورند و نيازى به پختن و آماده كردن ندارند!
در پوشاك، دوختن و شستن و اطو كردن ندارند!
در شهوت، بدون گرفتارى و مشكلى، خود را ارضاء مى‏كنند.
در تأمين مسكن، چه بسا پرندگان و حشراتى كه تكنيك آنها در ساختِ لانه و آشيانه، انسان را به تعجّب وامى‏دارد.
اصولاً آيا اين پيشرفتِ تكنولوژى، موجب رشد انسانيّت هم شده است؟
آيا فسادهاى فردى و اجتماعى كم شده است؟
آيا اين آسايش، آرامش هم آورده است؟
به هر حال همانگونه كه اگر دستِ انسان را در دستِ رهبران معصوم و عادل نگذاريم، به انسانيّت ظلم شده است، اگر دل انسان هم با خدا گره نخورد به مقام انسانيّت توهين شده است.

مدار عبادت، رضاى خدا
همانگونه كه كرات آسمانى و زمين در عين حركت‏هاى مختلفِ وضعى و انتقالى، همواره مدار ثابتى دارند، عبادات نيز با همه شكلها و صورت‏هاى مختلفشان بر مدار ثابتى قرار دارند كه آن رضاى خداوند است، گرچه شرائط زمانى و مكانى، فردى و اجتماعى نوعِ حركت در اين مدار را تعيين مى‏كنند.
مثلاً مسافرت، نماز را دو ركعتى مى‏كند و بيمارى، شكل نماز را تغيير مى‏دهد، اما نماز دو ركعتى و يا شكسته نيز نماز است و بر مدار ياد خدا و رضاى او و انجام فرمان او قرار دارد. «وَأَقِمِ الصَّلَوةَ لِذِكْرِى»
(9)


روحيه عبادت
عبادت، غذاى روح است وبهترين غذا آنست كه جذب بدن شود، بهترين عبادت نيز آنست كه جذب روح شود، يعنى با نشاط وحضور قلب انجام گيرد. غذاى زياد خوردن كارساز نيست، غذاى مفيد خوردن مهّم است.
پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله به جابربن عبداللّه انصارى فرمود: «اِنَّ هذَا الدّينَ لَمَتينٌ فَاَوْغِل فيهِ بِرِفْقٍ وَلا تُبَغِّضُ اِلى‏ نَفْسِك عِبادَةَ اللَّهِ»
(10)
همانا دين خدا استوار است، پس نسبت به آن مدارا كن (و زمانى كه آمادگى روحى ندارى عبادت را بر خود تحميل نكن) كه عبادت در نزد تو مبغوض شود.
در حديث ديگرى از پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله مى‏خوانيم: «طُوبى‏ لِمَنْ عَشِقَ الْعِبادَةَ وَ عانَقَها»
(11)
خوشا به حال كسى كه به عبادت عشق ورزد و آن را همچون محبوبى در بر گيرد.

ميانه‏روى در عبادت
هنگامى روحيه عبادت وپرستش زنده مى‏ماند كه انسان در انجام آن ميانه‏رو باشد، لذا در كتب حديث، رواياتى با عنوان: «باب‏الاقتصاد فى‏العبادة»، نقل شده است. (12)
انسان وقتى سالم است كه ميان اندامش تناسب باشد و اگر عضوى بزرگتر يا كوچكتر از حدّ معمول باشد، ناقص‏الخلقه به حساب مى‏آيد. در امور معنوى نيز انسان بايد ارزشها را بطور هماهنگ در خود پرورش دهد. به پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله خبر دادند كه گروهى از امّت تو بخاطر عبادت، همسر و فرزند را رها كرده و به مسجد آمده‏اند. پيامبر فرياد برآورد كه اين راه و روش من نيست، من خودم با همسرم زندگى مى‏كنم و در منزل ساكنم، هر كس غير از اين عمل كند از من نيست.
(13)

امام صادق‏عليه السلام داستانِ مسلمانى را نقل مى‏كند كه همسايه مسيحى داشت و مسلمان شد. اين مسلمان هنگام سحر او را بيدار كرد و به مسجد آورد و به او گفت: نماز شب بخوان تا صبح شود. هنگام صبح گفت: نماز صبح بجاى آور و پس از آن تا طلوع آفتاب دعا بخوان. سپس تا وقت نماز ظهر قرآن بخوان و بدينگونه يك شبانه روز او را با نماز و قرآن و دعا پر كرد.
مسيحى كه به خانه بازگشت، دست از اسلام برداشت و ديگر پاى به مسجد نگذاشت.
(14)
آرى اينگونه افراط و زياده‏روى در عبادت، مردم را فرارى مى‏دهد.
استاد شهيد مرتضى مطهرى نقل مى‏كند كه عمروعاص دو پسر داشت؛ يكى طرفدار حضرت على‏عليه السلام شد و ديگرى طرفدار معاويه. روزى پيامبر به فرزند خوب عمروعاص (عبداللّه) فرمود: شنيده‏ام كه تو شبها را به عبادت و روزها را به روزه مى‏گذرانى، گفت بله يا رسول اللّه، پيامبر فرمود: من اين راه را قبول ندارم.
(15)

در روايات مى‏خوانيم: «اِنَّ لِلْقُلُوبِ اِقْبالاً وَاِدْباراً»
(16)
روح انسان، گرايش و فرار دارد. هرگاه رو مى‏كند و گرايش دارد بهره‏گيرى كنيد و هرگاه آمادگى ندارد به او فشار نياوريد كه ناخودآگاه عكس العمل منفى نشان مى‏دهد.
در سفارشات اسلامى آمده كه اوقات خود را چهار قسمت كنيد و سهمى را براى تفريح و لذّت بگذاريد كه اگر اينگونه عمل كرديد براى كارهاى ديگر نشاط خواهيد داشت.
(17)

قرآن كريم به يهوديانى كه در روز استراحت و تعطيل، به سراغ ماهيگيرى و كار مى‏رفتند عنوان متجاوز مى‏دهد: «وَ لَقَد عَلِمْنَا الَّذينَ اعْتَدَوْا مِنْكُمْ فِى السَّبْتِ»
(18)
ما از متجاوزين روز شنبه (كه حريصانه به سراغ كار مى‏رفتند) آگاهيم.
به هر حال حفظ نشاط و روحيه در عبادت، يك اصل است كه با ميانه‏روى حاصل مى‏شود.

مديريت در عبادت
مديريت تنها در مسائل اجتماعى و اقتصادى و سياسى نيست، بلكه امور عبادى نيز نياز به مديريت دارد.
در مديريت اصولى مطرح است: برنامه‏ريزى و طرح كار، گزينش نيروى كارآمد، انضباط و نظارت، تشويق و كنترل و امثال اينها. در عبادت نيز بايد اين اصول رعايت شود تا موجب رشد و كمال شود.
نماز يك طرح معيّن دارد، با تكبير آغاز مى‏شود و با سلام تمام. تعداد ركعات و ركوع و سجودش مشخّص است. اوقات انجام آن مخصوص، و جهت آن رو به قبله است.
امّا طرح تنها كافى نيست، اقامه و اجراى آن نيز نياز به گزينشِ امام جماعتى جامع و جامعه‏نگر دارد. بايد مردم را از طريق آداب و اخلاق و نظافت و نشاط به نماز و مسجد ترغيب و تشويق كرد. بايد نظم و هماهنگى در صفوف جماعت و تبعيت از امام جماعت مراعات شود و به هر حال مديريتى كامل را مى‏طلبد تا به بهترين نحو پياده شود.

عبادت، داروخانه شبانه‏روزى
هر كس در هر لحظه و در هر شرايطى بدون هيچ وقت قبلى و واسطه‏اى مى‏تواند با خدا ارتباط برقرار كند. هر چند اوقاتى مخصوص از قبيل هنگام سحر، غروب جمعه، پس از خطبه‏هاى نماز جمعه، هنگام نزول باران و يا شب قدر، دعا و عبادت حال ديگرى دارد، اما دعا و نيايش اختصاصى به اين اوقات ندارد.
عبادت در هر حال داروى غفلت و نسيان و عصيان است. «أَقِمِ الصَّلوةَ لِذِكرِى»
(19) مايه آرامش و اطمينان خاطر و زدونِ اضطراب‏ها و دل‏نگرانى‏هاست. «اَلا بِذكرِاللّهِ تَطمَئنُّ القُلُوب» (20)


عبادت، مايه آرامش
شما طاغوت‏هاى قُلدر و سرمايه‏داران بزرگ و صاحبان علم و صنعت و تكنولوژى را مى‏شناسيد، ولى آيا از آنها آرامش هم سراغ داريد؟
آيا جوامع غربى امروز در آرامش روحى و روانى بسر مى‏برند؟
آيا قدرت و صنعت و ثروت براى بشر امروز، صلح و دوستى و اطمينان خاطر و آرامش به ارمغان آورده است؟
اما عبادت و اطاعت خدا، براى اولياى خدا چنان حالتى بوجود مى‏آورد كه در هيچ شرايطى دچار اضطراب نمى‏گردند. در اينجا مناسب است دو خاطره از رهبر كبير انقلاب اسلامى امام خمينى‏قدس سره نقل كنم:
بدنبال فرار شاه از ايران، با آنكه هنوز نوكر بى اختيارش شاپور بختيار حكومت مى‏كرد، امام خمينى تصميم گرفت بعد از پانزده سال تبعيد به كشورش باز گردد. خبرنگار در هواپيما از ايشان سؤال مى‏كند: اكنون چه احساسى داريد؟ مى‏فرمايد: هيچ!
در حالى كه در آن زمان ميليون‏ها ايرانىِ عاشق، نگرانِ جان امام بودند، امام با آرامش خاطر در هواپيما مشغول نماز شب و ذكر خدا بودند. اين آرامش تنها بخاطر ياد اوست.
خاطره ديگر كه از فرزند امام مرحوم حاج سيّد احمد آقا شنيدم آنست كه روز فرار شاه از ايران، دهها خبرنگار و عكاس از سراسر دنيا در منزل امام در پاريس اجتماع كرده بودند تا سخنان امام را به دنيا مخابره كنند. امام روى صندلى ايستاد، چند كلمه‏اى سخن گفت، سپس رو به من كرد و پرسيد: احمد، آيا ظهر شده است؟ گفتم بله، امام بدون معطّلى سخن خود را قطع كرد و براى نماز اوّل وقت از صندلى پايين آمد. همه گيج شدند كه چه خبر شده است، گفتم: امام نمازش را اوّل وقت مى‏خواند.
آنچه امام در پاريس انجام داد درسى بود كه از پيشوايش امام رضاعليه السلام آموخته بود. در تاريخ آمده، رهبر گروه صابئين كه نامشان در قرآن آمده است، دانشمندى مغرور و متعصّب بود. هر بار كه با امام رضاعليه السلام به گفتگو مى‏نشست زير بار نمى‏رفت، تا آنكه در جلسه‏اى چنان تار و پود افكارش در هم ريخت كه گفت: اكنون قلبم نرم شد و منطق شما را پذيرفتم. در اين هنگام صداى اذان بلند شد، امام رضاعليه السلام به قصد نماز جلسه را ترك كردند، دوستان امام هر چه اصرار كردند كه اگر لحظاتى جلسه را ادامه دهيد او و تمام پيروانش مسلمان مى‏شوند، فرمودند: نماز اوّل وقت مهم‏تر از بحث است، او اگر لايق باشد بعد از نماز هم مى‏تواند حق را بپذيرد. دانشمندِ صابئى كه اين صلابت و قاطعيت و تعبّد و عشق به حق را در امام ديد بيشتر علاقمند شد.
(21)


عبادت و دريافت‏ها
عبادت، وسيله دريافت امدادها و الطاف الهى است.
«وَاعْبُدْ رَبَّكَ حَتَّى‏ يَأْتِيَكَ الْيَقِينُ»
(22)

آن قدر عبادت كن تا به درجه يقين برسى.
حضرت موسى براى دريافت كتاب آسمانى تورات، چهل شبانه روز در كوه طور به عبادت و مناجات پرداخت و پيامبر گرامى اسلام براى دريافت وحى مدّت‏هاى طولانى در غار حرا به عبادت مشغول بود. در روايات آمده است: «مَنْ اَخْلَصَ الْعِبادَة لِلّهِ اَرْبَعينَ صَباحاً ظَهَرتْ يَنابيعُ الْحِكْمةَ مِنْ قَلْبِهِ عَلى لِسانِهِ»
(23)
هر كس چهل شبانه روز تمام كارهايش رنگ عبادت و خلوص داشته باشد، خداوند چشمه‏هاى حكمت را از قلبش بر زبانش جارى مى‏سازد.
آرى عبادتِ خالصانه، دانشكده‏اى است كه چهل روزه فارغ التحصيلانى حكيم پرورش مى‏دهد كه حكمت را از سرچشمه الهى دريافت و به ديگران تحويل مى‏دهند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  هفدهم تیر 1385ساعت 3 قبل از ظهر  توسط دادشی  | 


مريم ن                    سلام دوستان عزيز
 ز هر جا بگذرد تابوت من غوغا به پا خيزد چه سنگين مي رود اين مرده از بس آرزو دارد در اين دنياي بي حاصل چرا مغرور مي گردي سليمان گر شوي آخر نصيب مور مي گردي دل سوخته تر از همه سوختگانم از جمع پراكنده زندان جهانم
 

مريم ن
ابر بارنده به دريا ميگفت
من نبارم تو كجا دريايي
در دلش خنده كنان دريا گفت
ابر بارنده تو خود از مائي
 
حديث ديگري از عشق
 
قصه ي آن دختر را مي داني ؟
که از خودش تنفر داشت
که از تمام دنيا تنفر داشت
و فقط يکنفر را دوست داشت
دلداده اش را
و با او چنين گفته بود
« اگر روزي قادر به ديدن باشم
حتي اگر فقط براي يک لحظه بتوانم دنيا را ببينم
عروس حجله گاه تو خواهم شد »
 
***
و چنين شد که آمد آن روزي که يک نفر پيدا شد
که حاضر شود چشمهاي خودش را به دختر نابينا بدهد
و دختر آسمان را ديد و زمين را
رودخانه ها و درختها را
آدميان و پرنده ها را
و نفرت از روانش رخت بر بست
 
***
دلداده به ديدنش آمد
و ياد آورد وعده ديرينش شد :
« بيا و با من عروسي کن
ببين که سالهاي سال منتظرت مانده ام »
 
***
دختر برخود بلرزيد
و به زمزمه با خود گفت :
« اين چه بخت شومي است که مرا رها نمي کند ؟ »
دلداده اش هم نا بينا بود
و دختر قاطعانه جواب داد:
قادر به همسري با او نيست
 
***
دلداده رو به ديگر سو کرد
که دختر اشکهايش را نبيند
و در حالي که از او دور مي شد
هق هق کنان گفت
« پس به من قول بده که مواظب چشمانم باشي »
 
 

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  هفدهم تیر 1385ساعت 3 قبل از ظهر  توسط دادشی  | 

عشق

 

وقتي سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختري بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشي" صدا مي کرد .
به موهاي مواج و زيباي اون خيره شده بودم و آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهي به اين مساله نميکرد .
آخر کلاس پيش من اومد و جزوه جلسه پيش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت :"متشکرم "و گونه من رو بوسيد .

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .

تلفن زنگ زد .خودش بود . گريه مي کرد. دوست پسرش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پيشش. نميخواست تنها باشه. من هم اينکار رو کردم. وقتي کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهاي معصومش بود. آرزو ميکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت ديدن فيلم و خوردن 3 بسته چيپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت : "متشکرم " و گونه من رو بوسيد .

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .

روز قبل از جشن دانشگاه پيش من اومد. گفت : "قرارم بهم خورده ، اون نميخواد با من بياد" .
من با کسي قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بوديم که اگه زماني هيچکدوممون براي مراسمي پارتنر نداشتيم با هم ديگه باشيم ، درست مثل يه "خواهر و برادر" . ما هم با هم به جشن رفتيم. جشن به پايان رسيد . من پشت سر اون ، کنار در خروجي ، ايستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زيبا و اون چشمان همچون کريستالش بود. آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمي کرد و من اين رو ميدونستم ، به من گفت :"متشکرم ، شب خيلي خوبي داشتيم " ، و گونه منو بوسيد .

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .

يه روز گذشت ، سپس يک هفته ، يک سال ... قبل از اينکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصيلي فرا رسيد ، من به اون نگاه مي کردم که درست مثل فرشته ها روي صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگيره. ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهي نمي کرد ، و من اينو ميدونستم ، قبل از اينکه کسي خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصيلي ، با گريه منو در آغوش گرفت و سرش رو روي شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترين داداشي دنيا هستي ، متشکرم و گونه منو بوسيد .

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .

نشستم روي صندلي ، صندلي ساقدوش ، توي کليسا ، اون دختره حالا داره ازدواج ميکنه ، من ديدم که "بله" رو گفت و وارد زندگي جديدي شد. با مرد ديگه اي ازدواج کرد. من ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اينطوري فکر نمي کرد و من اينو ميدونستم ، اما قبل از اينکه از کليسا بره رو به من کرد

و گفت " تو اومدي ؟ متشکرم"

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .

سالهاي خيلي زيادي گذشت . به تابوتي نگاه ميکنم که دختري که من رو داداشي خودش ميدونست توي اون خوابيده ، فقط دوستان دوران تحصيلش دور تابوت هستند ، يه نفر داره دفتر خاطراتش رو ميخونه ، دختري که در دوران تحصيل اون رو نوشته. اين چيزي هست که اون نوشته بود :
" تمام توجهم به اون بود. آرزو ميکردم که عشقش براي من باشه. اما اون توجهي به اين موضوع نداشت و من اينو ميدونستم. من ميخواستم بهش بگم ، ميخواستم که بدونه که نمي خوام فقط براي من يه داداشي باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتي ام ... نيمدونم ... هميشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره.

اي کاش اين کار رو کرده بودم ................. با خودم فکر مي کردم و گريه !
اگه همديگرو دوست داريد ، به هم بگيد ، خجالت نکشيد ، عشق رو از هم دريغ نکنيد ، خودتونو پشت القاب و اسامي مخفي نکنيد ، منتظر طرف مقابل نباشيد، شايد اون از شما خجالتي تر و عاشق تر باشه

 

+ نوشته شده در  چهاردهم تیر 1385ساعت 7 قبل از ظهر  توسط دادشی  |