من نمي دانم احساس و انديشه خودم رو چگونه برايت بيان کنم، چون بعضي از ادراک توصيف ناپذيرند و بيان ناکردني و وقتي به صورت واژه ها شکل مي گيرند از وصف کامل عاجزند.
بي ترديد تو آني نيستي که مي نمايي، و آني نيستي که من مي پندارم، و يا آني نيستي که من از تو ساخته ام، و شايد تو تنها در فکر من آفريده شده باشي. اما چه اهميتي دارد؟
مهم اين است که تو همه جا با من باشي و من تنهايي ام را از اين پس با تو آميخته ام، و همين خوب است. تازه، چه کسي مي داند، شايد چيزي را که من از تو ساخته ام در تو هست. من بر اين باورم که آنچه خيال و رويا مي تواند به آن راه يابد، بي ترديد حقيقت دارد. حتي اگر به واقعيت نپيوسته باشد. کسي را که من دوست نمي دارم، چه فرقي مي کند که زيبا باشد يا نباشد.کسي را که دوست دارم چه فرقي مي کند که زيبا باشه يا نباشه. چشم هاي تو لبريز از اون چيزي است که چشمان من مي طلبد.
آنچه مي خواهم نياز عميق هر انساني است که اگر خود را فريب ندهد، به وجود آن پي خواهد برد. نياز به دوست داشتن و دوست داشته شدن.من هيچوقت به خودم اجازه نمي دهم که شخصيت تو را به عنوان دوست، همبستر عشق،،يا شريکي تمام عيار براي زندگي خود محک بزنم و محک نزدم. اجازه هم نمي دهم که محک مهر بر دلت بزنم و ميزانٍ غشٍِِِ آن گوهر را بسنجم. من اين را مي دانم که انسان ها در مقابل شرايط لحظه ها، مقاطع زماني و مکاني و نوع رويدادها،واکنش هاي پيش بيني نشده اي از خود نشان مي دهند و هنوز هم اعتقاد دارم که انسان ها بر عقل و احساس خود استوار نيستند و با هيچ محکي نمي توان سنجيد