قورباغه سیاه آفتاب بسر منزل غروب نزدیک می شد.قورباغه زشت نزاری کنار لجن زار نشسته خیره و حیران مانده بود . سیر و سیاحت می کرد؛آسمان آبی را،چمن های زیبا را،گلهای فرحبخش را،درختان سبز و خرّم را،پرندگان خوش آواز را،گل و گیاهی را که کنار لجن زار روییده بود و آبی را که میان آن میدرخشید و هر آنچه که را که پیرامونش دیده می شد بی ترس،بی شرم و بی خشم تما شا می کرد.حیوان بد منظر و ضعیفی بود. ولی مانند هر مخلوق،خود را صاحب جان و حیات می دانست،و شکوه و جلال طبیعت در چشمانش منعکس میشد. ناگهان کشیشی نزدیک شد و چون قورباغۀ سیاه زشت را دید پاشنه اش را بر سر او نهاد؛سپس زن زیبایی با نوک چترش چشم او را ترکاند. پس آنگاه چهار کودک دبستانی ،که هر یک را چهره ای چون آسمان شفاف و چون ماه درخشان بود رسیدند، چون قورباغه زشت را دیدند شادی کنان به وی هجوم بردند و به شکنجه و آزارش پرداختند. قورباغه خود را با سر شکافته و چشم ترکیده به میان لجن زار کشاند.کودکان با چوبهای نوک تیز چشم ترکیده اش را شکافتند و این حیوان ضعیف را که ناله ای از او شنیده نمیشد ویگانه جرمش زشتی و کراهت منظرش بود به سختی مجروح کردند خون از هر عضوش جاری شد.کودکان دست از کارشان بر نداشتند و با ضربات چوب و سنگ یک پای قورباغه را هم قطع کردند. حیوان مجروحِ جان خود را به دورترین نقطۀ لجن زار کشاند و در پناه مشتی گیاه،دور از دسترس اطفال قرار گرفت. اطفال هر یک سنگ بزرگی بر دست اوردند تا کار قورباغه را بسازند وقورباغه هم زیر علف بحال ضعف افتاد . و منتظر شکنجه آخرین ماند دراین اثنا گاری بزرگی نزدیگ شد. الاغ لاغر ناتوانی که هر قدم که بر میداشت پنداشتی قدم ماقبل آخرش است . این گاری سنگین را میکشید وپیاپی ضربات چوب وزنجیر گاریچی پشتش را شیار میکرد راه عبور این گاری از وسط لجن زار بود. چون الاغ به این محل رسید وپا در لجن زار نهاد کودکان از سنگ انداختن بر سر قورباغه خویشتن داری کردند وتماشای له شدن حیوان مظلوم وبیصدا را زیر چرخهای گاری فرحبخش تر انگاشتند الاغ باگاری سنگین، درلجن زار پیش رفت .اتفاقا کناربتۀ علفی قورباغۀ مجروح رادید . وظاهرا دانست که همان دم زیر چرخ گاری له خواهدشد، خود بی اندازه بیچاره وناتوان بود.اما از مشاهده این حیوان زشت روی که ظلم وشقاوت بشری بچنین روز سیاهش انداخته بود .متاثر شد وبروی رحمت آورد با آنکه پیاپی ضربات چوب وزنجیر برگرده اش میرسید وصاحب گاری با فریاد گوش خراش خود به راه رفتن فرمانش میداد ایستاد وتکان نخورد .لحظه ای حیوان مجروح رابویید،سپس با حرکتی سخت وقوتی فوق طاقتش گاری را بسمت دیگر گرداند وچرخهای آن را طوری قرار داد که هنگام عبور آسیبی برحیوان مجروح وارد نیاید،آنگاه بزحمت از لجن زار خارج شد. بی انکه بگذارد کمترین صدمه از چرخهای گاری بر قورباغه وارد آید. بچه ها ازحیرت بر جای خشک شدند .ویکی از آنان ندایی شنید که میگفت : نیکوکار ورحیم باش .
+
نوشته شده در هفتم اردیبهشت 1387ساعت 7 قبل از ظهر  توسط دادشی
|
شخصى به نام سليمان ديلمى مى گويد:
به امام صادق عليه السلام عرض كردم ، فلانى در عبادت ، و ديندارى چنين و چنان است ... (او را محضر امام تعريف كردم .)
امام صادق عليه السلام فرمود:
عقلش چگونه است ؟
عرض كردم : نمى دانم .
امام فرمود:
((ان الثواب على قدر العقل ))
به راستى پاداش عمل به اندازه عقل است .
آن گاه فرمود:
مردى از بنى اسرائيل در مكانى بسيار سر سبز و خرم ، كه داراى درختان بسيار و چشمه هاى گوارا بود خدا را پرستش مى كرد.
فرشته اى از آنجا مى گذشت ، او را ديد، عرض كرد:
پروردگارا! مقدار پاداش و ثواب اين بنده ات را به من نشان بده ! خداوند ثواب مرد عابد را به فرشته نشان داد ثواب مرد به نظر فرشته خيلى اندك آمد لذا تعجب كرد كه چرا با آن همه عبادت ثوابش كم است خداوند فرمود:
برو پيش او و با وى همنشين باش تا قضيه برايت روشن گردد.
فرشته به صورت انسانى نزد او آمد.
عابد از او پرسيد:
تو كيستى ؟
فرشته پاسخ داد:
من بنده عابدى هستم ، چون از مقام و عبادت تو در اين مكان آگاه شدم آمده ام كه در اينجا خدا را با هم پرستش كنيم .
فرشته آن روز را با عابد به سر آورد. صبح روز ديگر به عابد گفت :
عجب جاى خوش آب و هوا و باصفايى دارى ؟ كه تنها شايسته عبادت است .
عابد گفت :
آرى ! از هر لحاظ خوب است ، ولى اينجا يك عيب دارد.
فرشته پرسيد: آن عيب كدام است ؟
گفت :
كاش خداى ما الاغى داشت ! اگر پروردگار ما الاغى داشت او را در اينجا مى چرانديم كه اين گياهان سرسبز و خرم ضايع نمى شد.
فرشته پرسيد:
- آيا پروردگار تو الاغ ندارد.
عابد گفت :
آرى ! اگر الاغى داشت ، اين علف ها تباه نشده و بى فايده از بين نمى رفت . خداوند به فرشته وحى نمود كه من به اندازه عقل او پاداش مى دهم ، (براى اينكه عقلش كم است ، پاداشش نيز اندك است )
+
نوشته شده در سوم اردیبهشت 1387ساعت 1 قبل از ظهر  توسط دادشی
|
حضرت عيسى (ع ) با پيروانش سياحت مى كرد. به دهكده اى رسيد كه تمام ساكنين آن در بين راه و خانه هايشان مرده بودند.
حضرت عيسى (ع ) فرمود:
- اينان به مرگ طبيعى نمرده اند، قطعا گرفتار غضب الهى شده اند، اگر غير از اين بود يكديگر را دفن مى كردند.
پيروانش گفتند:
- اى كاش ما مى دانستيم قضيه اينان چه بوده است !
به عيسى (ع ) خطاب رسيد مردگان را صدا بزن ! يك نفر از آنان تو را جواب خواهد داد.
حضرت عيسى صدا زد:
- اى اهل قريه !
يكى از آنان پاسخ داد:
- بلى ! چه مى گويى يا روح الله ؟
- حالتان چگونه است و قضيه شما چه بوده است ؟
- ما صبحگاه با كمال سلامتى و آسوده خاطر سر از خواب برداشتيم ، شبانگاهان اما همه در هاويه افتاديم !
- هاويه چيست ؟
- دريايى از آتش است كه كوههاى آتش در آن موج مى زند.
- به چه جهت به اين عذاب گرفتار شديد؟
- محبت دنيا و اطاعت از طاغوت ما را چنين گرفتار نمود.
- چه اندازه به دنيا علاقه داشتيد؟
- مانند علاقه كودك شيرخوار به پستان مادر! هر وقت دنيا به ما روى مى آورد خوشحال مى شديم و هرگاه روى برمى گرداند غمگين مى گشتيم .
آن گاه حضرت عيسى (ع ) مكثى كردند و سپس پرسيدند:
- تا چه حد از طاغوت اطاعت مى كرديد؟
- هر چه مى گفتند اطاعت مى نموديم .
- چرا از ميان مردگان فقط تو جوابم دادى ؟
- زيرا آنان دهانشان لجام آتشين زده شده و ملائكه تندخو و سختگيرى ماءمور آنان هستند. من در ميان آنان بودم ولى در رفتار از ايشان پيروى نمى كردم .
هنگامى كه عذاب خداوند نازل شد، مرا نيز فرا گرفت . اكنون با يك موى كنار جهنم آويزانم ، مى ترسم در ميان آتش بيفتم !
عيسى (ع ) رو به جانب پيروانش كرد و گفت :
- در زباله دان خوابيدن و نان جوين خوردن شايسته خواهد بود، اگر دين انسان سالم بماند.
+
نوشته شده در سوم اردیبهشت 1387ساعت 1 قبل از ظهر  توسط دادشی
|