محبوب من!
در این غروب رنگ پریده پاییزی که اشک گرم بر چشمانم حلقه زده، بغض سرد بر
جانم سایه افکنده، نفسهایم در اندوه بیتابی غرق شده، جانم در قاب کوچک
دلتنگی گرفتار آمده، آرزوهایم در پیچ و خم غربت نقش بر آب شده و دست
جادویی پاییز نیز گویی رنگهای تنهایی مرا رسم میکند، من هوای یار
کردهام.
هوای تو که برایم نقش آسمان
هستی بر جان زمین. تو که در سینه من میتپی و دیگر خیال یا رؤیا نیستی
بلکه هستیات را در هستیام و هستیام را در هستیات میبینم و جلال
هزارهزار ترانهی عاشقی وشکوه هزارهزار لبخند را در یک نگاه داری و
شیرین خندههایت مرا پرواز میدهد تا اوج بیکران آسمان مهر و اعجاز نگاهت
مرا به معراج عشق میبرد.
در این لحظه پر از دلتنگی که خورشید میرود تا در پشت کوه ها گریه نماید
تا اشکهایش را کسی مشمارد و زاریاش را نبیند و آسمان آبی، به سیاهی
میگراید، من در این خلوت عاشقانه و سکوت تلخ، دلم هوای تو دارد و محتاج
دستان مهربان تو هستم و آرزویم شانههای مهربان توست