تبليغاتX
........همراه یک سایه
زندگی اهنگ تکرار نیست
قورباغه سیاه آفتاب بسر منزل غروب نزدیک می شد.قورباغه زشت نزاری کنار لجن زار نشسته خیره و حیران مانده بود . سیر و سیاحت می کرد؛آسمان آبی را،چمن های زیبا را،گلهای فرحبخش را،درختان سبز و خرّم را،پرندگان خوش آواز را،گل و گیاهی را که کنار لجن زار روییده بود و آبی را که میان آن میدرخشید و هر آنچه که را که پیرامونش دیده می شد بی ترس،بی شرم و بی خشم تما شا می کرد.حیوان بد منظر و ضعیفی بود. ولی مانند هر مخلوق،خود را صاحب جان و حیات می دانست،و شکوه و جلال طبیعت در چشمانش منعکس میشد. ناگهان کشیشی نزدیک شد و چون قورباغۀ سیاه زشت را دید پاشنه اش را بر سر او نهاد؛سپس زن زیبایی با نوک چترش چشم او را ترکاند. پس آنگاه چهار کودک دبستانی ،که هر یک را چهره ای چون آسمان شفاف و چون ماه درخشان بود رسیدند، چون قورباغه زشت را دیدند شادی کنان به وی هجوم بردند و به شکنجه و آزارش پرداختند. قورباغه خود را با سر شکافته و چشم ترکیده به میان لجن زار کشاند.کودکان با چوبهای نوک تیز چشم ترکیده اش را شکافتند و این حیوان ضعیف را که ناله ای از او شنیده نمیشد ویگانه جرمش زشتی و کراهت منظرش بود به سختی مجروح کردند خون از هر عضوش جاری شد.کودکان دست از کارشان بر نداشتند و با ضربات چوب و سنگ یک پای قورباغه را هم قطع کردند. حیوان مجروحِ جان خود را به دورترین نقطۀ لجن زار کشاند و در پناه مشتی گیاه،دور از دسترس اطفال قرار گرفت. اطفال هر یک سنگ بزرگی بر دست اوردند تا کار قورباغه را بسازند وقورباغه هم زیر علف بحال ضعف افتاد . و منتظر شکنجه آخرین ماند دراین اثنا گاری بزرگی نزدیگ شد. الاغ لاغر ناتوانی که هر قدم که بر میداشت پنداشتی قدم ماقبل آخرش است . این گاری سنگین را میکشید وپیاپی ضربات چوب وزنجیر گاریچی پشتش را شیار میکرد راه عبور این گاری از وسط لجن زار بود. چون الاغ به این محل رسید وپا در لجن زار نهاد کودکان از سنگ انداختن بر سر قورباغه خویشتن داری کردند وتماشای له شدن حیوان مظلوم وبیصدا را زیر چرخهای گاری فرحبخش تر انگاشتند الاغ باگاری سنگین، درلجن زار پیش رفت .اتفاقا کناربتۀ علفی قورباغۀ مجروح رادید . وظاهرا دانست که همان دم زیر چرخ گاری له خواهدشد، خود بی اندازه بیچاره وناتوان بود.اما از مشاهده این حیوان زشت روی که ظلم وشقاوت بشری بچنین روز سیاهش انداخته بود .متاثر شد وبروی رحمت آورد با آنکه پیاپی ضربات چوب وزنجیر برگرده اش میرسید وصاحب گاری با فریاد گوش خراش خود به راه رفتن فرمانش میداد ایستاد وتکان نخورد .لحظه ای حیوان مجروح رابویید،سپس با حرکتی سخت وقوتی فوق طاقتش گاری را بسمت دیگر گرداند وچرخهای آن را طوری قرار داد که هنگام عبور آسیبی برحیوان مجروح وارد نیاید،آنگاه بزحمت از لجن زار خارج شد. بی انکه بگذارد کمترین صدمه از چرخهای گاری بر قورباغه وارد آید. بچه ها ازحیرت بر جای خشک شدند .ویکی از آنان ندایی شنید که میگفت : نیکوکار ورحیم باش .
+ نوشته شده در  هفتم اردیبهشت 1387ساعت 7 قبل از ظهر  توسط دادشی  | 

 شخصى به نام سليمان ديلمى مى گويد:
به امام صادق عليه السلام عرض كردم ، فلانى در عبادت ، و ديندارى چنين و چنان است ... (او را محضر امام تعريف كردم .)
امام صادق عليه السلام فرمود:
عقلش چگونه است ؟
عرض كردم : نمى دانم .
امام فرمود:
((ان الثواب على قدر العقل ))
به راستى پاداش عمل به اندازه عقل است .
آن گاه فرمود:
مردى از بنى اسرائيل در مكانى بسيار سر سبز و خرم ، كه داراى درختان بسيار و چشمه هاى گوارا بود خدا را پرستش مى كرد.
فرشته اى از آنجا مى گذشت ، او را ديد، عرض كرد:
پروردگارا! مقدار پاداش و ثواب اين بنده ات را به من نشان بده ! خداوند ثواب مرد عابد را به فرشته نشان داد ثواب مرد به نظر فرشته خيلى اندك آمد لذا تعجب كرد كه چرا با آن همه عبادت ثوابش كم است خداوند فرمود:
برو پيش او و با وى همنشين باش تا قضيه برايت روشن گردد.
فرشته به صورت انسانى نزد او آمد.
عابد از او پرسيد:
تو كيستى ؟
فرشته پاسخ داد:
من بنده عابدى هستم ، چون از مقام و عبادت تو در اين مكان آگاه شدم آمده ام كه در اينجا خدا را با هم پرستش كنيم .
فرشته آن روز را با عابد به سر آورد. صبح روز ديگر به عابد گفت :
عجب جاى خوش آب و هوا و باصفايى دارى ؟ كه تنها شايسته عبادت است .
عابد گفت :
آرى ! از هر لحاظ خوب است ، ولى اينجا يك عيب دارد.
فرشته پرسيد: آن عيب كدام است ؟
گفت :
كاش خداى ما الاغى داشت ! اگر پروردگار ما الاغى داشت او را در اينجا مى چرانديم كه اين گياهان سرسبز و خرم ضايع نمى شد.
فرشته پرسيد:
- آيا پروردگار تو الاغ ندارد.
عابد گفت :
آرى ! اگر الاغى داشت ، اين علف ها تباه نشده و بى فايده از بين نمى رفت . خداوند به فرشته وحى نمود كه من به اندازه عقل او پاداش مى دهم ، (براى اينكه عقلش كم است ، پاداشش نيز اندك است )
+ نوشته شده در  سوم اردیبهشت 1387ساعت 1 قبل از ظهر  توسط دادشی  | 

 

فردی باهوش که درحال سفر کردن بود سنگ با ارزشی را در یک رودخانه پیدا کرد روز بعد مسافری را دید که بسیار گرسنه بود فرد باهوش بقچهاش را باز کرد تا او را در غدای خود سهیم کند مسافر گرسنه سنگ را به او بدهد

او نیز بلادرنگ سنگ را به ان مسافر گرسنه داد مسافر در حالی که به خوشبختی خود میبالید ان جا را ترک کرد

او میدانست که سنگ به حد کافی ارزش دارد تا او را در طول زندگی تامین کند

اما چند روز بعد برگشت تا سنگ را به صاحبش باز گرداند او گفت من خیلی فکر کرده ام و میدانم این سنگ چقدر با ارزش است اما ان را به شما باز میگردانم تا شاید چیز بهتری به من بدهی

به من ان چیزی را بده که درون توست و تو را

قادر ساخته که این سنگ با ارزش را به من دهی

منبع : مجله موفقت شماره72 صفحه 13 مترجم زهرا فاضل

 

 

 

+ نوشته شده در  هفتم اردیبهشت 1385ساعت 8 بعد از ظهر  توسط دادشی  | 

عقل و عشق
عشق مستلزم از دست دادن عقل است
عقلي که انسان را از خطرات آگاه مي سازد و مي گويد نرو که راهي بس دشوار و نارسيدني است
عشق گويد: مي دانم درست مي گويي، اما چه کنم که غايت من اوست وغايت تو تندرستي است
عقل گويد: اين چه راهيست که آخرش ويراني است
عقل گويد: اين چه راهيست که آخرش ويراني است
عشق گويد: در راه او ويراني، خود زندگي است
عقل گويد: جوابهايت براي من قابل درک نيست، از همين حالا مجلس سوگواري برايت ترتيب مي دهم چون آخر کارت برايم معلوم است
عشق گويد: لازمه من شدن از بين بردن ماديات است
هروقت ترازوي سنجش خود را به دور افکندي  مي تواني همراه من شوي
من تو را به ژرفاي درياهاي عظيم ، بر فراز قله هاي بلند ، در قلب خورشيد ، بر روي ابرهاي بي کران
به جزاير اسرار آميز ، آسمان هاي هفت گانه و همه چيزهايي که قدرت درک آن را نداري خواهم برد
به تو نشان مي دهم که چشم معشوق بسان درياست
ابروانش بسان کمان رزم آوران ، لبانش بسان دو قوس ماه ، سخنانش بسان جزاير اسرار آميز
تو اي عقل با من بيا تا همه اينها را که گفتم نشانت دهم
عقل گفت:اگر اين طور که تو مي گويي من مي شوم عشق و ديگر عاقلانه کاري نخواهم کرد
هر دو به راه افتادند ، عشق که راه را نشان مي داد پيش مي رفت و عقل از پس او مي آمد
عشق از فراق ديدار گريست ، عقل گفت: چرا گريه مي کني مگر رسيدن به اين لطف گريه دارد؟
عشق گفت: شرط اول اظهار ناتواني است ، و دوباره به راه افتادند
عشق اسرار دروني را بيرون آورد تا به معشوق بدهد
عقل گفت: اين چه کاريست که مي کني آيا مي داني با اين کار معشوق را مغرور مي کني؟
عشق گفت: شرط دوم صداقت داشتن  براي اوست ، و دوباره حرکت کردند
اين بارعشق اضافه هاي خود را از خود دور مي کرد . عقل گفت: بيرون نريز شايد به کارت آيد؟
عشق گفت: شرط سوم طهارت و پاکدامني است ، باز به راه ادامه دادند
اين بار عشق تيغي را صيقل مي داد و تيز مي کرد
عقل گفت: اين ديگر چيست و چه حکمتي دارد؟
عشق گفت: آخرش فنا شدن به دست خود
عقل که کاسه صبرش لبريز شده بود برگشت
و از آن روز تا حال و از حال تا قيامت دشمن عشق شد

 نوشته های از وبلاگ حرف دل

+ نوشته شده در  نوزدهم فروردین 1385ساعت 11 قبل از ظهر  توسط دادشی  | 

بال هايت را کجا گذاشتي؟
پرنده بر شانه هاي انسان نشست . انسان با تعجب رو به پرنده كرد و گفت : اما من درخت نيستم. تو نمي تواني روي شانه ي من آشيانه بسازي. پرنده گفت : من فرق درخت ها و آد م ها را خوب مي دانم. اما گاهي پرند ه ها و انسا نها را اشتباه مي گيرم. انسان خنديد و به نظرش اين بزر گترين اشتباه ممكن بود. پرنده گفت: راستي، چرا پر زدن را كنار گذاشتي؟ انسان منظور پرنده را نفهميد، اما باز هم خنديد. پرنده گفت : نمي داني توي آسمان چقدر جاي تو خالي است . انسان ديگر نخنديد. انگار ته ته خاطراتش چيزي را به ياد آورد . چيزي كه نمي دانست چيست. شايد يك آبي دور، يك اوج دوست داشتني. پرنده گفت : غير از تو پرنده هاي ديگري را هم مي شناسم كه پر زدن از يادشان رفته است . درست است كه پرواز براي يك پرنده ضرورت است ، اما اگر تمرين نكند فراموشش مي شود. پرنده اين را گفت و پر زد . انسان رد پرنده را دنبال كرد تا اين كه چشمش به يك آبي بزرگ افتاد و به ياد آورد روزي نام اين آبي بزرگ بالاي سرش آسمان بود و چيزي شبيه دلتنگي توي دلش موج زد . آنگاه خدا بر شانه هاي كوچك انسان دست گذاشت و گفت : يادت مي آيد تو را با دو بال و دو پا آفريده بودم ؟ زمين و آسمان هر دو براي تو بود . اما تو آسمان را نديدي. راستي عزيزم، بال هايت را كجا گذاشتي؟ انسان دست بر شانه هايش گذا شت و جاي خالي چيزي را احساس كرد آنگاه سر در آغوش خدا گذاشت و گريست!!!!!
+ نوشته شده در  بیست و یکم اسفند 1384ساعت 7 قبل از ظهر  توسط دادشی  | 

يک داستان کوتاه
كوله ‌پشتي‌اش‌ را برداشت‌ و راه‌ افتاد. رفت‌ كه‌ دنبال‌ خدا بگردد؛ و گفت: تا كوله‌ام‌ از خدا پر نشود برنخواهم‌ گشت.نهالي‌ رنجور و كوچك‌ كنار راه‌ ايستاده‌ بود.مسافر با خنده‌اي‌ رو به‌ درخت‌ گفت: چه‌ تلخ‌ است‌ كنار جاده‌ بودن‌ و نرفتن؛ و درخت‌ زير لب‌ گفت: ولي‌ تلخ‌ تر آن‌ است‌ كه‌ بروي‌ و بي‌ رهاورد برگردي. كاش‌ مي‌دانستي‌ آن‌چه‌ در جست‌وجوي‌ آني، همين‌جاست. مسافر رفت‌ و گفت: يك‌ درخت‌ از راه‌ چه‌ مي‌داند، پاهايش‌ در گِل‌ است، او هيچ‌گاه‌ لذت‌ جست‌وجو را نخواهد يافت. و نشنيد كه‌ درخت‌ گفت: اما من‌ جست‌وجو را از خود آغاز كرده‌ام‌ و سفرم‌ را كسي‌ نخواهد ديد؛ جز آن‌ كه‌ بايد. مسافر رفت‌ و كوله‌اش‌ سنگين‌ بود. هزار سال‌ گذشت، هزار سالِ‌ پر خم‌ و پيچ، هزار سالِ‌ بالا و پست. مسافر بازگشت. رنجور و نااميد. خدا را نيافته‌ بود، اما غرورش‌ را گم‌ كرده‌ بود. به‌ ابتداي‌ جاده‌ رسيد. جاده‌اي‌ كه‌ روزي‌ از آن‌ آغاز كرده‌ بود. درختي‌ هزار ساله، بالا بلند و سبز كنار جاده‌ بود. زير سايه‌اش‌ نشست‌ تا لختي‌ بياسايد. مسافر درخت‌ را به‌ ياد نياورد. اما درخت‌ او را مي‌شناخت. درخت‌ گفت: سلام‌ مسافر، در كوله‌ات‌ چه‌ داري، مرا هم‌ ميهمان‌ كن. مسافر گفت: بالا بلند تنومندم، شرمنده‌ام، كوله‌ام‌ خالي‌ است‌ و هيچ‌ چيز ندارم. درخت‌ گفت: چه‌ خوب، وقتي‌ هيچ‌ چيز نداري، همه‌ چيز داري. اما آن‌ روز كه‌ مي‌رفتي، در كوله‌ات‌ همه‌ چيز داشتي، غرور كمترينش‌ بود، جاده‌ آن‌ را از تو گرفت. حالا در كوله‌ات‌ جا براي‌ خدا هست. و قدري‌ از حقيقت‌ را در كوله‌ مسافر ريخت. دست‌هاي‌ مسافر از اشراق‌ پر شد و چشم‌هايش‌ از حيرت‌ درخشيد و گفت: هزار سال‌ رفتم‌ و پيدا نكردم‌ و تو نرفته‌اي، اين‌ همه‌ يافتي! درخت‌ گفت: زيرا تو در جاده‌ رفتي‌ و من‌ در خودم. و پيمودن‌ خود، دشوارتر از پيمودن‌ جاده‌هاست.
+ نوشته شده در  بیست و یکم اسفند 1384ساعت 7 قبل از ظهر  توسط دادشی  |